X

اپلیکیشن شارژ

دروغی که به اسم کوچک آن شرلی به خورد ما دادند

دروغی که به اسم کوچک آن شرلی به خورد ما دادند

پورتال یک : لطفا دروغی که به اسم کوچک آن شرلی به خورد ما دادند را در ادامه تماشا نمایید.

دروغی که به اسم کوچک آن شرلی به خورد ما دادند

دروغی که به اسم کوچک آن شرلی به خورد ما دادند

دروغی که به اسم کوچک آن شرلی به خورد ما دادند

    دوباره سلام. عنوان این پست مربوط میشه به آغازی نو و فصل سوم سریال آن شرلی (از اون قسمتی که آنه با لباس آبی و کلاه سوار کشتی شده). تمام اتفاق های فصل سه و آغازی نو دروغ هستن؛ یعنی ساخته و پرداخته ذهن کارگردانه. هیچ ربطی هم به کتابهای آنه و داستانهای لوسی ماد مونتگومری ندارن. این پست رو برای کسایی می نویسم که کتابهای بعدی رو نخوندن و ممکنه از بزرگسالی آنه شرلی اطلاعاتی نداشته باشن.

    سریال آنه و آغازی نو رو از طریق DVD تماشا کردم (چون گیرنده دیجیتال نداشتیم). فقط سه قسمت از فصل سه جزو سی دی هام بود؛ پس ایرادهایی که خواهم نوشت، فقط تا همون قسمت سوم هستن و نمی دونم دیگه چه اتفاقی توی اون فصل افتاده. هرچند که احتمالا بقیش هم دروغه. به خاطر همین دروغها هم بعد از دیدن فصل سه و آغازی نو، سی دی جفتشون رو انداختم سطل آشغال. برای خوندن طومار بلند بالا به ادامه نوشته برین.

دروغهای فصل سوم سریال آنه

 

    – جنگ جهانی موقعی اتفاق افتاده که آنه و گیلبرت هیچ بچه ای نداشتن. توی کتاب، جنگ وقتی اتفاق افتاد که اونا چندتا بچه داشتن. کوچیکترین بچه هم ۱۵ ساله بود!

    – دیانا تبدیل شده به یه زن پولدار و حیف و میل کن. ظاهرا بهش ارث رسیده. هیچ ارثی در کار نبوده. زندگی دیانا هم مثل بقیه مردم اونلی بوده. درضمن دیانا از این اخلاقها نداره.

    – آنه می رسه به گرین گیبلز و می بینه همه چیز داغون و خراب شده. آقای هریسون خونه رو خریده و اجاره داده به یه زن کولی، با یه عالمه بچه های بی تربیت. گرین گیبلز هرگز دست همچین خانواده ای نمی افته و خراب هم نمیشه. (اینجا سالیوان مثلا خواسته مخاطب رو تحت تأثیر قرار بده. بچه ها گریه کنین).

    – دیانا و فِرِد با اینکه در رفاه کامل هستن ولی زندگی بهشون نمی چسبه. یه فضای سنگین و غمباری به خونه شون حاکمه. وقتی توی سکانس بعدی فهمیدم آنه هم به همین نتیجه رسید، خیلی ذوق زده شدم.

    – آنه و گیلبرت جمع کردن اومدن توی منظقه زندگی می کنن! یه منظقه، با ساختمونها و لباسها و مدل موهای امروزی! فقط چهارتا ماشین قدیمی انداختن توی خیابونها که مثلا بگن اینجا قرن نوزدهمه. (ما نیز باور کردیم!) از خودشون درآوردن. اونا هیچوقت توی منظقه زندگی نکردن پس تمام وقایعی که توی منظقه براشون اتفاق افتاده دروغه.

    – آنه در حال قرارداد بستن با یه انتشارات هست، مسئول انتشارات می زنه توی ذوق آنه و بهانه هایی که میاره بیشتر شبیه معضل های نشر در این روزگاره تا معضل های قرن نوزده! مثل کتاب نخوندن مردم؛ چاپ نکردن کتابهایی که یه زن نوشته؛ و کارهای سفارشی (یعنی ناشر به نویسنده بگه چه سبکی و درباره چه موضوعی بنویسه). فقط مونده بود افزایش قیمت کاغذ در سالهای اخیر و رقابت کتابهای چاپی با فایلهای PDF رو بگه!

    – آنه توسری خور شده! آنه در فیلم دوم به گیلبرت گفته بود “من با هر کسی که سعی کنه عوضم کنه می جنگم.” گیلبرت فقط چند انتقاد کوچیک از داستان آنه کرد و این جواب رو گرفت. اما مدیر انتشارات و ویراستار، توی روی آنه گفتن “اینا چرندیاته”! جلوی خودش گفتن! مستقیم و غیرمستقیم به داستانش توهین کردن. نه فقط آنه، هر کس دیگه ای ناراحت می شد و ترجیح می داد زودتر خداحافظی کنه و بره بیرون (اینم در نظر بگیرین که هنرمندها نسبت به بقیه حساستر هستن). ولی با وجود همه این موارد، آنه چکار کرد؟ نشست و تا آخرش رو گوش کرد. بعد هم به جای اینکه همون داستان رو برداره و بره یه انتشارات دیگه پیدا کنه، سعی کرد اونقدر داستانش رو عوض بده که به مذاق اون انتشارات خوش بیاد. یه داستان جنایی! تا جایی که آنه به ویراستار گفت: “من سعی کردم همونطوری بنویسم که شما می خواین”. اینجوری با هر کسی که تغییرش میده می جنگه؟

    – انتشارات سر آنه رو کلاه می ذاره. اونا به آنه میگن که باید داستان رو به اسم کوچک آقای ویراستار چاپ کنن تا فروش کتاب به خاطر یه نویسنده زن پایین نیاد. اما آنه به جای اینکه مثل جی. کی. رولینگ اسم کوچک مخفف بذاره، خیلی راحت قبول می کنه. نتیجه این میشه که داستان رو از چنگ آنه در میارن! کتاب میشه مال ویراستاره و اسم کوچک آنه رو هم به عنوان ویراستار توی کتاب می نویسن، نه نویسنده اصلی.

    متاسفانه جریان خرید و فروش گرین گیبلز از ذهنم پاک شده. نمی دونم توی کتاب چی گفتن ولی به هر حال مشکلات شهری و پاپوش هایی که براشون دوختن باعث میشه که برگردن اونلی زندگی کنن. گیلبرت هم خونه رو از هریسون می خره. خیلی جالبه که آنه به این راحتی از اونلی دل کنده و اومده توی منظقه زندگی کنه. و سوال من اینه که این شوهر مهربون چرا از اول گرین گیبلز رو نخرید؟

    – فرد میره جنگ؛ زن و بچه اش رو می سپاره به گیلبرت. نه فرد و نه گیلبرت، هیچکدوم نمیرن به جنگ. توی کتاب در سنی نبودن که برن. آدمای میانسالی بودن.

    – گرین گیبلز آتیش می گیره. به طرز مسخره ای! اتفاقهای قبلش هم مسخره ست. آنه و گیل موقتا تا تعمیر گرین گیبلز پیش دیانا زندگی می کنن. بعد از اینکه گیلبرت به دیانا میگه فرد رفته جنگ و دیانا گریان به زمین می افته، یهو آنه الکی ناراحت میشه و از خونه می زنه بیرون! گیلبرت آنه رو توی گرین گیبلز پیدا می کنه و می بینه زنش بدون اینکه به کلمه حرف بزنه، داره سعی می کنه با لجبازی کاری رو که بلد نیست انجام بده؛ یعنی چسبوندن کاغذ دیواری به اتاق. گیلبرت تا می خواد توضیح بده که منم می خوام برم جنگ (پس فرد زن و بچه اش رو به کی سپرده؟) آنه میره اون اتاق و گیل هم دنبالش میره. بعد ناگهان تمام قوانین فیزیک به هم می ریزه! چسب کاغذ دیواری به سرعت وا میره؛ کاغذ می افته روی چراغ نفتی؛ و جالب اینجاست که اون کاغذ سبُک، چراغ به اون سنگینی رو از روی صندلی می اندازه پایین! کف خونه هم به سرعت آتیش می گیره. حالا آنه با چشم گریون بیرون وایساده و به خونه مشاهده می کنه، گیلبرت به جای اینکه ملاحظه زنش رو بکنه، توی اون شرایط میگه میخوام برم جنگ! آنه نگون بخت هم میگه چرا هر چیزی که دوستش داشتم داره از دست میره؟

    – دیوی جزو اعزامی هاست؛ چارلی اسلون و مودی توی جنگ کشته شدن. در برابر این دروغ شاخدار، توضیحی ندارم بدم!

    – آنه به جنگ می رود! مگه آنه اِرنسته که به مدرسه برود یا بسکتبالیست شود یا به موزه برود؟! همینطوری الکی پاشه کجا برود؟ یه زن تنها، بدون دیدن آموزشهای نظامی، بلند شده رفته اروپا! مگه مثل الان بوده که بلیط هواپیما باشه؟ اصلا به چه بهانه ای از مرز رد شده؟ پزشک جنگ؟! پرستار؟! تنها کار پزشکی آنه این بوده که به بچه ها شربت سینه داده؛ همین! آنه توی کتاب هیچوقت به جنگ نرفته.

    – دیانا، آنه رو تشویق می کنه که بره جبهه. وقتی آنه به دیانا میگه میخوام برم گیلبرت رو پیدا کنم، دیانا میگه تو از پسش برمیای… همیشه کاری کردی که ما خوابش رو می بینیم… خلاصه میگه برو! حالا انگار نه انگار که شوهر خودش فعلا مفقود الاثره و هیچ تفریحی ازش نیست. دوستش رو هم می فرسته که مثل شوهرش مفقود بشه! انگار جنگ، خونه خاله ست. آنه هم دیانا رو می فرسته گرین گیبلز زندگی کنه. توی خونه ای که نصف آشپزخونه اش سوخته! چه دوستای خوبی! این اون رو می فرسته وسط تانک و گلوله، اون اینو می فرسته وسط خاکسترها زندگی کنه! خدا نصیب نکنه همچین دوستایی رو. تازه آنه برای یه هدف مقدس (چه دینی، چه ملی) نرفت جبهه. آنه رفت شوهرشو پیدا کنه! مسخره ترین دلیل یه آدم برای رفتن به جبهه. مگه بقیه شوهر ندارن؟ اصلا به فرض که شوهرت رو هم پیدا کردی، بعدش چی؟ فقط سرت داد می زنه که واسه چی اومدی خودتو به کشتن بدی.

    – آنه سرپرستی بچه ای رو قبول می کنه. ماجرای ریلا رو به مسخره ترین شکل کپی کرده. توی راه با اون ویراستاری که سرش رو کلاه گذاشت روبرو میشه و ویراستاره زن و بچه اش رو می سپاره به آنه. زنه هم دم مرگش بچه رو می سپره به آنه. حالا خانم شرلی با یه بچه به بغل راه افتاده وسط تیر و آتیش. از همون اول نباید مسئولیت زن و بچه ویراستاره رو قبول می کرد؛ اونم بعد از کلاه برداری که موقع چاپ کتاب کرد.

    – آنه جهانگردی می کنه. آنه شوهر دیانا رو پیدا می کنه (در نتیجه دیگه مفقود نیست). بهش میگه من چند ماهه دنبال گیلبرت می گردم و منظقه های زیادی رو دیدم. توی همون سه قسمت، پاریس و لندن رو دیده. دست فرد هم قطع شده.

    – گیلبرت مدتی در آلمان اسیر بوده. اصلا جنگ نرفته که اسیر بشه.

     – آنه و فرد و بچه، آپارتمان ویراستاره رو پیدا می کنن و اونجا زندگی می کنن. اجاره ۶ ماه رو داده درست، ولی صاحب آپارتمان چطور راهشون داد؟ منم بیام بگم آشنای ویراستاره هستم، خونه اش روو میدن به من؟ ویراستاره جلوی در آپارتمانش پیداش میشه و فقط میخواد از بچه خبر بگیره.

    – آنه در یک دفتر روزنامه کار پیدا می کنه. یادم نمیاد در کل هشت کتاب، آنه یه بار هم توی دفتر روزنامه کار کرده باشه.

    چیزهای دیگه ای هم بود (مثلا دوباره ویراستاره رو دید و بازم مسئولیت بچه اش رو قبول کرد؛ یا اینکه گیلبرت رو از دور دید ولی گیلبرت رفت و آنه رو ندید) ولی اینا بیشتر شبیه توصیف اتفاقهای فیلمه، نه دستکاری داستان کتاب.

 __________________________________________________________________

دروغهای آغازی نو

    از اونجایی که این فیلم، دنباله سریال رویای سبز هست و بر اساس هیچ کتابی نوشته نشده، همه چیز رو خلاصه میگم.

    گیلبرت در جنگ کشته نشده. آنه هیچوقت نمی خواسته زمین های گرین گیبلز رو بفروشه. آنه هیچوقت تا آخر عمر از بچه جنگ زده یه ویراستار مراقبت نکرده. آنه فقط دوتا بچه نداشته که با مال ویراستاره بشن سه تا. مادر آنه کمی بعد از تولد آنه مرد، نه اینکه از کالسکه پرت شه و بمیره. پدر آنه هم به خاطر مردن زنش دق کرد و مرد، نه اینکه تا ۷۰ سالگی زنده بمونه و متهم بشه که زنش رو از کالسکه پرت کرده پایین و کشته. بعدش هم دوباره ازدواج کنه. پس آنه تا ۱۰ سالگی پیش والدینش نبود. و ماجرای مرگش هم قصه ای نبود که از خودش درآورده باشه. (توی آغازی نو کسی که نقش آنه رو بازی می کنه با بی شرمی تمام میگه این قصه رو از خودم درآوردم تا خودم رو تسکین بدم! اصلا حالیشون نیست که هیچوقت نباید با یتیم بودن کسی شوخی کرد. هیچوقت نباید رنجهایی که یه بچه کشیده رو اینجوری مسخره کرد).

    بعید می دونم آقای توماس دوست پدر آنه باشه. آنه خواهر و برادری نداشته که حالا خواهرزاده هاش گرین گیبلز رو برای فروش گذاشتن. ماریلا هم هیچوقت نامه عاشقانه به جان بلایت ننوشته بود و هیچ نامه ای رو هم لای تخته های کف خونه قایم نکرده بود. پدر آنه هم بعد از آزاد شدنش به ماریلا نامه ننوشته که بچه ام رو پس بده (یه مُرده چطوری نامه بنویسه؟) و اگر هم همچین نامه ای بود، ماریلا با خودخواهی همچین چیز مهمی رو از آنه قایم نمی کرد. خانواده توماس هیچوقت وسایل مادر آنه رو نمی فروشن که پولش رو بدن به آسایشگاه تا آنه رو نگه دارن.

    بابای آنه سابقه دار نبوده که کسی به این خاطر حاضر نشه نگهش داره. آنه از یتیم خونه فرار نمی کنه. سر راه با خانواده توماس (که از قانون فرار می کنن) روبرو نمیشه. اسم کوچک کوردلیا از تخیل آنه اومده؛ نه اینکه مثل خلافکارها با یه هویت جعلی و اسم کوچک مستعار به اسم کوچک کوردلیا زندگی کنه! کوردلیا رو تبدیل کردن به اسم کوچک مستعار آنه، وقتی از دست پلیسها فرار می کنن! خیلی زشته که تمام تخیل آنه رو به مسخره گرفتن.

    می رسن به خونه مادرشوهر پولدار خانم توماس و اونجا زندگی می کنن. تمام کارهای عجیب یا خطرناک آنه رو به طرز مسخره ای تقلید و کپی کردن. راه رفتن روی سقف شیروانی تبدیل شده به اسب سواری. برای اینکه جلوی بچه های خانوم توماس کم نیاره، گفته خانواده من اصل و نسب دارن و اسب سواری بلدن. برای ثابت کردن ادعاش هم سوار اسب میشه، اسب از کنترلش خارج میشه و می افته توی آب.

    نمایش الن و قایق روی آب رو هم خیلی مسخره تقلید کردن. نمایش الن یه نمایش شاعرانه و دختر پسند بود. خود آنه هم توی قایق خوابید و هیجانش بیشتر بود. قایق هم بعد از مدتی سوراخ شد. ولی اینجا، شاخ و برگ روی یه قابلمه چسبوندن تا شبیه کلاه سربازهای جنگی بشه. پسر کوچیکتر رو سوار یه مشت تخته پاره کردن که شباهتی به قایق نداره. نمایشی هم که اون آنه زمزمه می کنه مربوط به وداع با سرباز میشه که جزو ادبیات مقاومت هست نه نمایش شاعرانه و دخترپسند. نتیجه چی میشه؟ پوسیده بودن چوبها که معلومه؛ بنابراین وا رفتن قایق رو راحت میشه پیش بینی کرد. شخصیت اول هم توی قایق نیست؛ پس مخاطب اگه خودش رو جای شخصیت اول بذاره، اضطراب و هیجان نداره. نمایشش هم نمایش شاعرانه ای نیست که آدم رو غرق در آرامش کنه، و حواسمون رو از قایق پرت کنه اصلا برای همین چیزی که مونتگومری طراحی کرده، اینقدر تاثیرگذار بوده. چون اول با یه نمایش رمانتیک آدم رو به عمق آرامش می بره و خواب میکنه، بعد با سوراخ شدن قایق انگار که یه سطل آب یخ روی صورتمون ریخته باشن. اینطوری غافلگیر میشیم. ولی نمایش تقلیدی آغازی نو همون اول معلوم بود که چطور میشه.

    اینجاست که به نظر من سالیوان خیلی احمقه و ذهنش بسته ست؛ چون فکر می کنه همین که یه نفر رو سوار قایق کنه و قایق غرق بشه، صحنه قشنگ و تاثیرگذاری درست کرده!

    آنه هیچوقت توی اسطبل خانواده توماس کار نکرده. آنه هیچوقت توی اردوگاه کار، کار نکرده. قضیه پیک نیک رو تا لب مرز برد و کم کم داشتم باور می کردم که آنه میخواد بره پیک نیک ولی به طرز مسخره ای از خونه فرار کرد و پیک نیک رو از دست داد. آنه هیچوقت برادر گمشده ای نداشته که دنبالش بگرده. آن شرلی هیچوقت با خلافکارها و ولگردها ملاقات و ارتباط نداشته.

    آنه هیچوقت دوباره ازدواج نکرده چون تا آخرین صفحه کتاب، گیلبرت زنده بود. حتی اگه می مرد هم این کار رو نمی کرد. با شناختی که از آنه دارم، آنه هیچوقت فراموش نکرد که بچه اولش مرده به دنیا اومد. بچه ای که یه روز کامل هم زنده نموند. چطور می تونه گیلبرت رو که اون همه سال باهاش زندگی کرده، فراموش کنه؟! حتی اینجا هم گفته دیانا پولداره! انگار سالیوان نه تنها به حاطر دستکاری قصه شرمنده و پشیمون نیست، بلکه همچنان با بی شرمی اصرار داره این مسخره بازی رو تکرار کنه.

 __________________________________________________________________

  یه روزی سالیوان با پررویی تمام اعلام کرده بود موفقیت سریال آنه به خاطر کارگرانی خودمه نه به خاطر داستان مونتگومری! برای همین اتفاقهای فصل سه رو به سلیقه خودش چید تا این حرفش رو ثابت کنه (که موفق هم نشد). جالب اینجاست که آغازی نو رو هم خود کوین سالیوان ساخته و کارگرانی کرده! خیلی بده که آدم حرف بی ارزشی بزنه… پای اون حرف بی ارزش وایسه و عذرخواهی نکنه… برای ثابت کردن ادعاش یه فصل از یه مینی سریال رو خراب کنه… وقتی شکست خورد بازم قانع نشه و این بار بهترین بخش اون داستان رو تحریف کنه… و بازم شکست بخوره!

    امیدوارم درس عبرتی گرفته باشه که مونتگومری داستانهاش رو با عشق نوشته. یه کارگران هرچقدر هم تلاش کنه که نویسنده خوبی باشه، بازم نمی تونه داستانی رو که قبلا توسط یه نویسنده دیگه نوشته شده، به سلیقه خودش دستکاری کنه و انتظار موفقیت داشته باشه. چون اون نویسنده، تمام بخشهای داستان و خلق و خوی شخصیت ها رو توی ذهنش داره. می دونه اتفاقهای دنیایی که خودش ساخته رو چطور بسازه و به هم ربط بده.. اما اون کارگردان فقط همون کتاب رو خونده، نه تمام بخشهای ذهن نویسنده رو. اون دنیا رو خودش نساخته که بدونه کجا، چی لازمه. وقتی نظم یه چیزی به هم بخوره، به وجود اومدن آشفتگی، طبیعیه.

تهیه و گردآوری : پورتال یک

امیدواریم که از دروغی که به اسم کوچک آن شرلی به خورد ما دادند استفاده کافی را برده باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *