X

خرید ساعت

آخر سریال چکاوک به کجا می رسد

آخر سریال چکاوک به کجا می رسد

سایت تفریحی پورتال ۱ :: لطفا در ادامه آخر سریال چکاوک به کجا می رسد را ببینید.

چکاوک

آخر سریال چکاوک به کجا می رسد

سریال چکاوک

اسم ترکی سریال: Çalıkuşu

تعداد فصل ها:۱

تعداد قسمت های اورجینال:۳۰

زمان هر قسمت: ۱۰۰ تا ۱۲۰ دقیقه

سال تولید:۲۰۱۳-۲۰۱۴

محصول شبکه : Kanal D

نویسنده: Sevgi Yılmaz

کارگردانان: Çağan Irmak , Doğan Ümit Karaca

بازیگران:

Fahriye Evcen در نقش فریده

Burak Özçivit در نقش کامران

Begüm Kütük Yaşaroğlu در نقش نریمان(معشوقه کامران که بیوه ست والبته دوست بسیمه مادر کامرانه)

Deniz Celiloğlu در نقش سلیم (دوست کامران)

Mehmet Özgür در نقش صیف الدین(پدر کامران و عمو فریده)

Elif İskender در نقش بسیمه (مادر کامران وخاله فریده)

Bengü Ergin در نقش مژگان (دخترخاله فریده وکامران که در اواسط سریال وارد میشه)

Hande Soral در نقش آزیلیا (دختری که با خرید عمارت اواسط سریال وارد میشه)

خلاصه در ادامه نوشته

خلاصه داستان سریال چکاوک :

داستان سریال چکاوک برگرفته از رمانی به همین اسم نوشته رسات نوری و مربوط به سال ۱۹۲۲هست. داستان این سریال در اوایل قرن بیستم رخ می ده. فریده ( Fahriye Evcen) دختر یتیمی است که والدین خود را در کودکی از دست داده . او به مدرسه شبانه روزی فرانسوی ها در استانبول فرستاده می شه(پدر فریده قبل از رفتن به جنگ اونو از بچگی به مدرسه فرانسوی ها میفرسته تا در آینده یه معلم بشه). فریده برای تعطیلات تابستان به خانه خاله وعموش(اونا بعد از مرگ پدر ومادر فریده حکم پدر ومادر اونودارن) می ره تا تعطیلات را با اونا باشه. هر چند که فریده بدون عشق پدر و مادر بزرگ شده اما اون دوستان زیادی در مدرسه داره(تو مدرسه فریده یکی از شیطون ترین بچه ها اونجاست ویه جورایی معلما وافراد اونجا اکثر مواقع از دستش عاصی هستن ولی بازم دوسش دارن) . خاله فریده دختری به اسم نجمیه(این دختر تو طول سریال خیلی کارای احمقانه ای میکنه وعاشق دوست برادرش به اسم سلیم میشه ولی این آقا سلیم عاشق فریده ست) و پسری به اسم کامران ( Burak ozcivit) داره(کامران درس دکتری خونده وبرای خودش یه دکتر حاذق شده وعاشق یه زن بیوه ای به اسم نریمان شده) ولی با گذشت زمان فریده و کامران (پسرخاله ودخترخاله)به هم علاقه مند می شوند و عشق آنها اتفاقات این داستان پر از هیجان و رقم می زنه که دیدنش خالی از لطف نیست .

خلاصه قسمت های ۱ تا … سریال چکاوک :

قسمت اول

شب..خانه کرایه ای

دختری در حال نوشتن (فریده زمان حال)

این دفتر خاطرات یه بچه مدرسه ای هست که به موقع نتونسته کاملش کنه … امروز دلیل اینکه دلش رو به تبعید فرستاده برای اینکه دلشکستگیش رو هرگز فراموش نکنه …

اون موقع ها ١١-١٢ ساله بودم معلم فرانسمون ( خواهر الکسی) یه تکلیف به ما داده بود و خواسته خاطره ای از پدر و مادر مون بنویسیم…. من تو فکر رفتم … چی می خواستم بنویسم؟ واضح ترین خاطرم از مادرم زرد آلو و حلوا بود

( تصویر میره به زمان بچگی فریده در بیروت)

فریده ادامه میده: اون موقع ها به خاطر وظیفه پدر که سرگرد سواره نظام بود بیروت بودیم

بچگی فریده – بیروت

فریده میدوه و چندتا زرد آلو بر میداره و فرار میکنه وپدر و مادرش هم دارن باهم صحبت میکنن که پدر فریده میگه شب باید بره ولی دکتر میفرسته تا حال مادر فریده که خوب نیست رو بررسی کنه … بعد بلند میشه میره سمت فریده که تند تند داره زرد آلو میخوره…و بعد باهم دیگه هسته های زرد آلو رو میکارن تا درخت زرد آلو در بیاد!!! بعد بهش آب میدن و مادر فریده سرفه کنان نگاهشون میکنه…

شب

مادر فریده حالش اصلا خوب نیست سرفه میکنه و خون بالا میاره میشینه روی مبل و ….( فوت میکنه)

فریده میاد وکلی با مادرش حرف میزنه فکر میکنه چون اذیتش کرده از دستش ناراحته برای همین سعی میکنه به هر روشی توجه مادرش رو جلب کنه … آواز میخونه بالا پایین میپره ولی مادر همچنان نگاهش ثابته …

صبح

فریده تو بغل مادرش به همون حال خوابیده که پدرش میاد و فریده میگه:مامانم چش شده بابا!!!

پدر فریده همونجا با ناراحتی رو زمین میشینه..،

به هرحال جنازه رومیارن بیرون و میبرن استانبول به عمارت خاله فریده (بسیمه خانم)…

مراسم خاکسپاری

پدر فریده برای فهموندن این قضیه به فریده رو قبر مادرش آب میریزه و فریده هم فکر میکنه مثل زردآلو ها که کاشتن هست میدوه بره که آب بده ولی خاله بسیمه جلوش رو میگیره و کامران هم بر میگرده و فریده رو دیدن میکنه ( کامران پسر بسیمه و پسر خاله فریده هست)

عمارت

همه در حال گریه کردن هستن فریده کنار باباش نشسته و بیخبر از همه جا میگه : خوب حالا مامانم زود بزرگ میشه ؟

پدرش وقتی می خواد همه چیز رو توضیح بده یکی میاد و صداش میکنه و مجبور میشه بره…فریده همینطور میچرخه و کامران میبینش … بلند میشه و براش شکلات میاره.

کامران : برات شکلات آوردم

فریده : چرا

کامران: چون غمگینی

فریده: من ؟

کامران میخنده و گونه فریده رو میبوسه که خواهر کامران ( نجمیه) میدوه میاد و بهش میگه داداش بهش دست نزن!!!!! اون مادرش مرده به ماهم سرایت میکنه!!!

زمان حال ..صدای فریده بزرگ: مامان اون مرده. انقدر ساده و برنده…

زمان گذشته..فریده کوچک بلند میشه و پیشدستی شکلات کامران رو میندازه زمین و میره…

شب

پدر کامران(سیف الدین) با پدر فریده صحبت میکنه و ازاینکه فریده پیش اونا میمونه و اون بره به ماموریتش برسه…. خاله فریده(بسیمه) هم میگه اون میتونه پیش ما بمونه….ولی پدر فریده می گه : من میخوام فریده رو به یه مدرسه شبانه روزی بفرستم.

شوهر خاله: مکتب؟؟؟؟ دختر بچه؟

خاله بسیمه: هر طور صلاح میدونی ولی درس خوندن دختر بچه مناسبه؟ مردم چی میگن؟؟

بیرون عمارت

فریده به باباش میگه تو به من نمیگی مامانم مرده…

پدر: نه اینطور نیست در اصل اگر کسایی که موندن روفراموش کنی اونایی که رفتن میمیرن.برای همین تو مامانت رو تو دلت بزرگ نگه میداری

فریده: ولی من قیافه مامانم رو فراموش کردم

پدر پس به ستاره ها دیدن کن حتما میبینیش و بعد پدرش بلندش میکنه تا بهتر بتونه ستاره ها مامانش رو ببینه بعد هم فریده رو میبره و می خوابونه… ولی فریده بلند میشه و میره بیرون.

اتاق کار سیف الدین ( شوهر خاله بسیمه- پدر کامران)

پدر فریده میاد پیشش و با هم در مورد سهم ارث مادر فریده صحبت میکنن و میگه که این پول رو نگه داره و به موقعش برای جهیزیه فریده استفاده بشه و…

حیاط

فریده کف حیاط شروع میکنه به کشیدن نقاشی مادرش و میره داخل نقاشی مادرش خودش رو جمع میکنه و می خوابه که پدرش میاد و میبرتش(فریده کوچولو دلش برای مادرش تنگ شده)

صبح

فریده و پدرش میان به مکتب فرانسوی و اونجا اون رو ثبت اسم می کنن و بعدش پدرش با فریده خداحافظی میکنه ولی بهش قول میده که زود بیاد ملاقاتش و بعد فریده رو اونجا میزاره و میره

چند سال بعد

مکتب

( فریده تقریبا ١٢-١٣ ساله هست)

پدر کامران میاد دنبالش تا واسه تعطیلات ببرتش عمارت

عمارت

همه در تکاپو هستن که فریده قراره بیاد بسیمه (خاله فریده) با نجمیه و کامران حرف میزنه که دختره رو ناراحت نکنین!

کامران خوشحال از اومدن فریده ولی نجمیه خواهرش هی داره غر میزنه… بالاخره فریده میاد بعد از احوالپرسی با همه میره تو حیاط یه گوشه میشینه و از دور کامران رو که داره درس میخونه دیدن میکنه وقتی کامران متوجهش میشه سریع روش رو بر می گردونه و کامران هم بهش می خنده….

زمان حال..صدای فریده بزرگ : چشم تو چشم نشدن چی رو ثابت میکنه؟؟؟ اینکه دوسش ندارم؟ چه دیونه گی ای

زمان گذشته..شب

خاله بسیمه تو اتاق فریده است و بغلش کرده وباهم دراز کشیدن و حرف میزنن و خاله میگه تو قشنگی بزرگ شدی عروس قشنگی میشی باید عروس من بشی… از اون طرف نجمیه که حسابی حسودیش شده که مامانش پیش فریده است کلی جیغ و داد سر صدا و غر غر میکنه تا بالاخره بسیمه هر دو تا رو کنار خودش می خوابونه(نجمیه که دخترخاله فریده ست کلی بهش حسودی میکنه که مامانش فریده رو بیشتر از اون دوست داره)

صبح

فریده اماده شده که بره همه دارن باهاش خداحافظی میکنن و تنها کسی که بهش توجهی نکرده کامرانه فریده هم حرصش در میاد و میره از باغچه گل میگیره پرت میکنه سمت کامران!!!

کامران: چیکار میکنی؟

خاله : چرا گل پرت میکنی به کامران؟

فریده : چون من رو نمیبینه!!!!!(این بچه خیلی بامزه ست)

خلاصه فریده میاد مکتب و خواهر الکسی ازشون میخواد که خاطره ای از پدر و مادرشون بنویسن… شب تو خوابگاه فریده سر این قضیه با بچه ها در گیر میشه و میره تو حیاط مکتب بالای درخت و به ستاره ها دیدن میکنه بچه ها به خواهرالکسی میگن و میان تو حیاط زیر درخت و ازش می خوان که بیاد پایین ولی فریده میگه کارم تمام بشه میام شما برید

عمارت

چندتا سرباز لباس های پدر فریده رو میارن( پدرش هم فوت کرد) وسیف الدین وبسیمه متوجه همه چیز میشن وناراحت میشن

مکتب

فریده همچنان بالای درخت هست که بالاخره ستاره رو میبینه و دستاش رو باز میکنه و میگه : مامان و از اون بالای درخت می افته!!!(ولی بقیه اونو میگیرن)

صبح

خاله بسیمه و کامران … میان و میخوان فریده رو ببرن… فریده قبول نمیکنه انگار فهمیده یه چیزی شده… خاله بسیمه میگه:فریده بابات … فریده هم میگه: نمیخوام بشنووووووووووم و گوش هاش رو میگیره(فریده متوجه مرگ پدرش میشه واین اتفاق بعد از مرگ مادرش باعث میشه تا یتیم بشه وسرپرستی اونو خاله وعموش به عهده بگیرن)

قسمت دوم

مدرسه

بچه های کلاس انشاهای خودشون و در مورد اینکه خاطره ای از پدر ومادر خودتون تعریف کنید ومیخونند ولی فریده کوچولو مدام در حال اذیت کردن بچه هاست وبا موشک درست کردن وفوت کردن کاغذ کلی شیطونی میکنه ودر آخر هم مداد یکی از دوستاشو میگیره ولی بهش پس نمیده وبه حرف خواهرالکسی هم گوش نمیده واز لجش مدادو میشکونه واین کارش باعث میشه تا تنبیه بشه وبره تو گوشه کلاش ویکی از پاهاشو بالا نگه داره

مدرسه(بزرگ شدن فریده)

فیلم با پخش آهنگی به چند سال بعد میره واونجا فریده وهمکلاسی هاش دیگه برای خودشون یه دختر بزرگ وبالغ شدن ولی بازم فریده دست از شیطونی برنداشته وگوشه کلاس یکی از پاهاشو بالا برده وبا شیطنت خاصی به حرف معلمش گوش میده که از جاودانه شدن ونور مقدس میگه وفریده هم با آینه ای که تو دستشه رو صورت خانم معلمش نور میندازه واون بیچاره هم فکر میکنه نور مقدسه وبا طلب بخشش از خدا زود کلاسو ترک میکنه واین باعث میشه تا خواهر الکسی کلاسو تعطیل کنه وهمگی به کار فریده بخندند

بیمارستان

کامران در حال معاینه کردن یه دختره مریضه وبهش میگه سرفه کنه ولی اون میگه خجالت میکشه وکامرانم بهش میگه دکتر محرم آدماست ودختره هم میگه فقط تو گوشش سرفه میکنه که سلیم دوست کامران که (اونم دکتره) میرسه وکامران بهش میگه که چه خوب کاری کرده که اومد وچون قرار مهمی داره بیمارارو به اون میسپاره وبا خوشحالی از اونجا دور میشه وسلیم هم زیر لب با خودش میگه این آقا باید بره خوش گذرونی ومن باید اینجا کار بکنم..خدا شانس بده!!!

مدرسه

همه بچه ها درحال حاضر شدن هستن وهمش میگن چه خوب شد که فریده کلاسو تعطیل کرد که فریده میرسه وبه یه دختره که داره آرایش میکنه میگه این چیه به صورتت میزنی واونم بهش میگه همه خانمای فرانسه این پودرو برای زیبایی به صورتشون میزنن وتو کیفشون همیشه همراهشونه که فریده بهش میگه این چیزی که میزی تو صورتت زیباترت که نمیکنه هیچ زشت تر هم شدی!!!که دختره بهش میگه اصلانم اینجوری نیست خیلی هم زیبا شدم آقایون از خانمای سفید خوششون میاد!!! فریده بلند میشه ورو به همه میگه مثل این دختر ترشیده ها میمونید..انگار خونتونو کردن تو شیشه..مثل ندید بدیدا میمونید!!!که بچه ها بهش میگن خیلی دلت بخواد تو یه چکاوکی!!!از عشق وعاشقی چی میفهمی؟؟هرکسی دوست داره واسه عشقش زیبا به نظر برسه..البته چون تو احساس نداری نمیفهمی عشق وعلاقه یعنی چی وتا آخر عمرتم معنی عشق وعلاقه رو نمیفهمی!!!که ماری دوست فریده میاد وبهشون میگه بسه دیگه وفریده رو با خودش میبره که فریده برای اینکه کم نیاره به دروغ به همشون میگه هیچم اینطوری نیست من امروز با یه آقایی که منو همینجوری که هستم دوستم داره قرار دارم والانم باید برم وبچه ها هم سر این حرف فریده از فضولی میترکن!!!!

عمارت

کامران حسابی به خودش مییرسه وحاضر میشه که بره ونجمیه خواهرش هم ازش در مورد قرارش میپرسه ولی کامران بهش میگه تو کارایی که به اون مربوط نیست نباید دخالت کنه وحالا هم حسابی دیرش شده وبا لبخند از اونجا دور میشه وبعد از اون نجمیه به پدر ومادرش میگه که داداشش به یه قرار عاشقونه رفته واینطوری بسیمه مادرش هم کلی کنجکاو میشه واز سیف الدین شوهرش میپرسه که چیزی میدونه یا نه؟؟ سیف الدین بهش میگه ممکن است قضیه جدی باشه ولی از ترس اینکه تو نپسندی بهت چیزی نگفته وبا لبخند از خونه بیرون میره

سر قرار( در یه مکان زیبا وسرسبز)

فریده با یه لباس وچتر صورتی زیبا وکامران هم با یه کت وشلوار سفید زیبا از دور چشم به هم میدوزن وفریده از دور با کلی عشوه وناز میگه خداجون ازت ممنونم..خیلی دلم برات تنگ شده بود

کامران هم از دور میگه داشتم از دوریت میمردم..خواهش میکنم اونقدر رو ماهتو از من دریغ نکن..فریده هم با خودش میگه نه مگه میشه من وقتی تورو نمیبینم بیشتر از تو داغون میشم..کامران میگه آشتی کردی گلم؟؟فریده هم با یه خنده بامزه باخودش میگه یکم از این گلا بچشی آشتی میکنی وبا شیطونی یه گوله گلو به طرف کامران بدبخت پرت میکنه وکت سفید کامران و کثیف میکنه(تو این صحنه اصلا کامران وفریده با هم روبرو نمیشن وکامران هم با نریمان عشق خودش صحبت میکنه ولی فریده از دور به حرفاشون گوش میده وپیش خودش همه این حرفارو میزنه)

فریده که درحال نوشتن خاطرات خودشه میگه بچه ها حق داشتن من وحشی وسرکش بودم ونمیدونستم چجوری ابراز عشق بکنم واز وقتی هم که پدر ومادرم مردند فکر میکردم لایق دوست داشته شدن نیستم چون وقتی که کسی رو که دوست داشتی تنهات میذاره ومیره پس چرا بقیه بمونن(همراه این حرفای فریده روی فیلم تصویر قایق سواری کامران وعشقش نریمان و نشون میده ولی صورت نریمان و فعلا نشون نداده وهمش اونو از پشت نشون میده)

عمارت

ماری دوست هم مدرسه ایی فریده به عمارت میاد وبا نجمیه(خواهر کامران) که دوست اونم هست صحبت میکنه وبهش میگه فریده یه معشوقه داره ولی خودش تا الان هیچ کسی رو پیدا نکرده ویه جورایی بدبخت درد بی شوهری میکشه که نجمیه کلی تعجب میکنه وبهش میگه خب این آقا کی هست؟؟که ماری بهش میگه نمیدونم ولی ممکن است کامران شما باشه!!!نجمیه هم بهش میگه آقا به این محترمی مثل برادر من با کسی مثل چکاوک چیکار میتونه داشته باشه؟؟که ماری بهش میگه خب فریده دختره خوشگلیه مگه چه اشکالی داری؟؟نجمیه هم بهش میگه خب به خوشگلیش کاری ندارم ولی اونا همیشه جنگ ودعوا دارن واین اصلا نمیشه که کامران وارد خونه میشه وپس از حال واحوال پرسی ماری بهش میگه پدرم خیلی از شما تعریف میکنه وکامران هم کلی خوشحال میشه وبهش میگه که از اینکه استاد بزرگی مثل ایشون از من تعریف میکنه باعث افتخار منه وتو اولین فرصت حتما بهش سر میزنم(پدر ماری استاد کامران تو درس دکتراش بوده) واز دخترا خداحافظی میکنه وماری هم به شوخی به نجمیه میگه راستی داداش تو هم خوبه پس من عاشق کامران میشم که نجمیه بهش میخنده وماری هم بهش میگه پس از اینجا برم هرکسی رو که تو کوچه دیدم زود عاشقش میشم وبا خنده از اونجا میره

مدرسه

فریده پیش میشل دوستش میره ولی اون حسابی از دستش ناراحته که چرا بهش از رازش چیزی نگفته که دخترا خندون میرسن وبه فریده میگن چرا مثل سیب زمینی له ولورده شده ونکنه به قرارش نرسیده واز این حرفای دخترونه که فریده براشون شکلک درمیاره واونا هم ۳ تایی بهش میگن فریده دخترترشیده!!!

بیمارستان

لونت پدر ناتنی سلیم پیشش میاد وبهش میگه باید بدهی هاشو یه جوری بهش پس بده ویه نقشه ای میکشه وبهش میگه باید دختری به اسم فریده رو عاشق خودش بکنه چون هم دختر خوشگلیه وهم ثروتمنده واونجوری بدهی شو میتونه باهاش صاف بکنه وسلیم هم به حرفش گوش میکنه واین تازه اول ماجراست وتو طول سریال میبینید که این سلیم چه آدم مارموزیه!!!

مدرسه

همه دخترا تو خوابگاه هستن واونجا ماری بهشون میگه چقدر آدم بدشانسیه وامروز یه پسر هم جلوی راهش سبز نشده وبعد میرسه به فریده که همه دخترا دورش جمع میشن تا ازش بپرسن اون کسی که دوست داره کیه؟؟که فریده بهشون میگه من اسمشو گذاشتم مرد خوش قلب !!!ماری که باهوشه به دخترا میگه من میدونم کیه که میشل دوباره از دست فریده ناراحت میشه وبهش میگه پس به اونم گفتی فقط من اضافی بودم؟؟؟ولی فریده بهش میگه من به کسی نگفتم که ماری به همه میگه **کامران** وهمه دخترا هیجان زده میشن وفریده هم ساکت میشه که خواهر الکسی میرسه وبهشون میگه وقته خوابه وانقدر سر وصدا نکنن وهمگی میخوابن

عمارت

همه سر سفره نشستن ولی بسیمه تو خودشه وبه کامران میگه من کی عروس دار میشم؟؟همه دوستام صاحب عروس ونوه شدن ولی من چی؟؟همین لحظه یکی از خدمتکارا میرسه وبه کامران میگه آقا سلیم اومده وباهاتون دم در کار داره واینجوری کامران میره ونجمیه هم به یه بهونه ای از سر سفره بلند میشه تا اون دستمالی که برای سلیم دوخته رو از بالای پنجره به سمتش بنداره(در اون زمان دستمال نشونه دوست داشتن بوده) ویواشکی همین کارو میکنه وسلیم هم دستمالو برمیداره ولی نجمیه رو نمیبینه واینجوری نجمیه کلییییییی ذوق زده میشه ومیره

مدرسه

فریده بچه هارو دور خودش جمع کرده ویه سری دروغ تحویلشون میده از قرارش با کامران لب دریا وحرفایی که کامران بهش زده واز اینکه مشکل بینشون خاله بسیمه شه ودخترا هم باورشون میشه وبهش میگن امیدوارن که به عشقش کامران برسه وفریده هم ازشون تشکر میکنه وبه میشل دوستش میگه امشب یواشکی به کارناوال برای تفریح برن

نشریه

کامران وسلیم وسیف الدین همگی اونجا هستن واز اینکه مقاله وشعرای کامران تو روزنامه چاپ شده کلی خوشحالن وقرار میشه برای خوش گذرونی به یه جایی برن وسلیم هم خودش به کارناوال میره وتو اونجا با لونت ملاقات میکنه واونم فریده رو بهش نشون میده وبهش میگه تا ۱۰ روز زمان داره اونو عاشق خودش بکنه وتا اون از سفر برمی گرده بدهی شو باهاش صاف بکنه وسلیم هم قبول میکنه وبهش میگه دختره خوشگلبه

کارناوال

میشل وفریده کلی اونجا خوشحالن وسلیم هم همش دور وبر فریده میپلکه وفریده هم میفهمه وبهش میگه اگه یه بار دیگه دور وبر خودش ببینه از بدنیا اومدنش اونو پشیمون میکنه!!!سلیم هم بهش میگه داره خوشگلی اونو تماشا میکنه وفریده هم مثلا میخواد بهش فحش بده ولی بهش میگه زیبا خودتی بی تربیت!!!وسلیم هم ذوق میکنه ومیگه ممنون مادمازل!!!فریده هم که میبینه داره ضایع میشه میشل وصدامیکنه واز اونجا دور میشه وسلیم هم یه لبخند میزنه وفریده هم پیش میشل میره وبهش میگه از پیش من جایی نرو وبه تماشای شعبده بازی میشینن که اونجا یه خرده آتیش میگیره وآب میریزن که خاموشش کنن که فریده هم خیس میشه وسلیم هم از پشت یه دستمال بهش میده وفریده هم تا میبینه اونه زود با میشل از اونجا دور میشن

مدرسه

صبح شده وفریده ومیشل سرکلاس همش عطسه میکنن که خبر میاد کسی به ملاقات فریده اومده ومعلم هم بهش اجازه میده واونم میره که میبینه کامران به دیدنش اومده وبعد از احوال پرسی کامران بهش میگه دیروز کجا بودی؟؟فریده هم بهش میگه مدرسه مگه این درس ومشقای زیاد میذاره جایی هم بریم؟؟کامران هم بهش میگه دروغ نگو پرسیدم وبهم گفتن دیروز کلاس تعطیل بوده تازه شم چرا کفشات گلیه؟؟فریده که میبینه دوستاش میشل وماری ویکی دیگه از دخترا پشت در وایستادن ودارن همه چیزو از پشت شیشه میبینن هی خودشو برای کامران لوس میکنه وعشوه میاد وکامران هم کلی تعجب میکنه وبهش میگه این کارا چیه که میکنی؟؟ودستای فریده رو میگیره وبهش میگه ممکن است دروغ گوی ماهری باشی ولی بی عرضه گیت دستتو رو کرد تو دیروز لب رودخونه بودی وگلم تو به سمتم پرتاب کردی چون ندیدمت مثل بچگی هامون..فریده که میبینه دستش رو شده بهش میگه اون خانم کی بود؟؟وفیلم برمیگرده دوباره به همون صحنه لب رودخونه وایندفعه نشون میده کامران با اون خانمه داره حرف میزنه وفریده هم از دور با خودش اون حرفارو تکرار میکرده ودوباره فیلم به زمان حال برمیگرده وفریده به کامران میگه حالا ببینم اون گل آفتابگردونت کی بود؟؟کامران هم بهش میگه به تو ربطی نداره وفریده هم بهش میگه پس باید با هم توافق کنیم من به کسی نمیگم وتو هم…که کامران حرف فریده رو قطع میکنه وبهش میگه من با تو هیچ توافقی نمیکنم وفریده هم بهش میگه بالاخره میفهمم که اون زن کی بود وتو هم اونجوری با من سر میز مذاکره میشینی ومیخواد از اونجا دور شه که عطسه میکنه وکامران بهش میگه اجازه تو از مدیر میگیرم تا خودم معاینه ت کنم وبعد سر کلاس میره واونجا ماری ومیشل از کنجکاوی زیاد ازش میپرسن که کامران چی گفت؟؟با هم بحث کردن یا نه؟؟که فریده بهشون میگه اینکه کار همیشگی ماست ولی دید که سرما خوردم گفت اجازه تو میگیرم و ازم خواست که بیام عمارت تا شخصا معالجه م کنه…

قسمت سوم

عمارت

نریمان(معشوقه کامران) وخدمتکارش منوربه عمارت پیش بسیمه ونجمیه میان وبراش یه خرده چایی میارن وبسیمه هم از نریمان میخواد یکم بیشتر بهشون سر بزنه چون دیر به دیر اونجا میاد(بسیمه از اینکه نریمان معشوقه کامرانه کاملا بی خبره وبعد ها تو ادامه فیلم خواهید دید که رابطه این دو به این خوبی پیش نخواهد رفت)

از اونور خدمتکارای عمارت حسابی از این نریمان بیوه ومنور بدشون میاد وهمش تو آشپزخونه ازشون بد میگن

بیمارستان

فریده برای معاینه پیش کامران به بیمارستان میاد وکامران هم بهش میگه ریه ش کاملا چرک کرده وبه شوخی بهش میگه بعد از اون چیکار کرده انگار خودشو تو آب انداخته!!!فریده هم که حسابی کنجکاوه که اون خانمی که کامران باهاش حرف میزده کی بوده ازش میخواد تا اسم اون خانم وبهش بگه ولی کامران دوباره بهش هشدار میده که تو این کار دخالت نکنه وگرنه زبونشو میبره!!!فریده هم با اخمی که به پیشونیش میندازه وبا سری بالابهش میگه هرکاری که دلت میخواد بکن منکه بالاخره میفهمم!!!کامران هم بهش میگه برات ۲ روز استراحت نوشتم وباید به مدرسه نری وتو خونه استراحت کنی..فریده هم بهش میگه چشم قربان!!!واز اونجا به عمارت میره

عمارت

فریده با استقبال خدمتکارا وبسیمه خاله ش وارد خونه میشه واونجا بسیمه بهش میگه از مریضی گونه هات سرخ شده ولی فریده بهش میگه چیزیم نیست ونجمیه اونو به اسم چکاوک صدا میکنه وبسیمه هم عصبانی میشه وبهش میگه چند دفعه بهت گفتم دیگه به اسم چکاوک صداش نکنی؟؟اون ناسلامتی دیگه برای خودش یه خانمی شده اینجوری خواستگاراش میپرن!!! ولی فریده بهش میگه هیچم اینطوری نیست من خیلی هم دوست دارم!!!بسیمه هم بهش میگه خب تو دوست داری ولی بقیه چی فکر میکنن؟؟نمیگن دختره عقلشو از دست داده؟؟از این موقعیت نجمیه استفاده میکنه وبه مادرش میگه خب اگه عقله درست وحسابی داشت که نمیرفت بالای درخت قایم بشه!!!فریده هم با شنیدن این حرفش بهش نیشخندی میزنه ومیگه خب به تو هم پیشنهاد میکنم بری بالای درخت تا یکم مغزت هوا بخوره!!!نجمیه هم بهش میگه خب یه بار با هم تجربه میکنیم چکاوک!!!خب حالا داداشم کامران از کجا میدونه تو مریضی؟؟؟بسیمه هم همینو ازش میپرسه وفریده هم بهشون به دروغ میگه کاملا اتفاقی از دم مدرسه ما رد میشده و..با این حرف بسیمه ونجمیه بهش میخندن و میگن پس رد میشده

مدرسه

نجمیه به تماشا ماری دوستش میاد وبراش غذا هم میاره واونجا ماری برای نجمیه تعریف میکنه که کامران وفریده خیلی عاشق همدیگه هستن ودیروز کامران به پای فریده افتاده واز این حرفا ولی از خاله بسیمه میترسن که رضایت نده!!!نجمیه که به همه چیز شک کرده بهش میگه حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست ومیخنده وماری هم غذاشو میخوره

بیمارستان

این تیکه خیلی بامزه ست چون فریده هرجایی که کامران میره اونو زیرنظر داره وبهش از دور با اشاره میفهمونه که خانمی که نزدیکشه اونه یا نه؟؟ولی کامران هردفعه عصبانی میشه واهمیت نمیده تا اینکه یه روزی تو بیمارستان فریده یه چادر بلند سرش میکنه وبه اتاق کامران میاد واونجا کامران درحال معاینه کردن زنی به اسم ثریاست وفریده دوباره به کامران با ایما واشاره میگه که این همونه؟؟ایندفعه کامران عصبانی میشه وفریده رو از اتاق بیرون میندازه وفریده هم با خودش میگه پسره بی ادب!!!که سلیم تو راهرو بیمارستان باهاش روبرو میشه وبهش میگه تو همونی که دیشب تو کارناوال بودی نیستی وازش میخواد منتظرش بمونه تا باهاش آشنا بشه ولی فریده به حرفش گوش نمیکنه وفرار میکنه ووقتی سلیم برمیگرده اونو پیدا نمیکنه وبه اتاق کامران میره وازش میپرسه این خانم جوونی که الان تو اتاق توبود کی بود؟؟کامران هم منظورشو اشتباه میفهمه وبهش میگه این خانم جوونی که الان معاینش کردم اسمش ثریاست وتا چند روزه دیگه میمیره واینجوری سلیم حسابی تو خودش میره(تو اینجا سلیم منظورش فریده بود ولی کامران فکر کرد اون خانم بیمارو میگه وبه سلیم هم اسم ومشخصات اونو گفت یعنی اینجا سوء تفاهم بوجود میاد)

عمارت

فریده به عمارت میاد وخاله بسیمه با خوشحالی به طرفش میره وبهش میگه تو میدونی خاله مثل مادر آدم میمونه حالا یه چیزی ازت میپرسم درست بهم جواب بده بین تو و کامران رابطه ای هست؟؟تو خودت میدونی که من بیشتر از هرکسی دوست دارم تو عروسم بشی..ولی فریده بهش با تعجب میگه کامران ومن؟!؟ از اونطرف بسیمه از پسرش کامران میپرسه واونم با خنده بهش میگه فریده ومن؟!؟با اون کله شق..فریده هم به بسیمه میگه با اون از خود راضی..کامران هم از اونطرف میگه با اون بداخلاق..فریده هم میگه با اون بی ملاحظه..کامران هم از اونطرف میگه امکان نداره رابطه ای بین من واون چکاوک بی ملاحظه باشه!!بسیمه هم به کامران میگه چرا که نه؟؟شما خیلی به هم میاین تازه شم عشقای بزرگ با دعوا شروع میشه واز اونجا میره وکامران هم با خنده میگه عجباااااااا

عمارت(شب)

سر سفره شام نجمیه از فریده میخواد تا برای جشن فردا پیششون بمونه وفریده هم قبول میکنه وبه شوهر خاله ش میگه بلند میشه تا براش قهوه همیشگی رو درست کنه وکامران هم از لج فریده میگه برای من کم شیکر باشه وفریده هم بهش میگه چشم حتما وبه آشپزخونه پیش نجمیه میره واونجا نجمیه بهش میگه خیلی خوشحال شد که فردا پیشش میمونه وفریده هم با کنایه بهش میگه تو حتما تب داری چون تو همیشه از اینکه نزدیکت باشم خیلی بدت میومد حالا چی شده؟؟نجمیه هم بهش میگه یه پسری هست که خیلی از اون خوشش میاد والبته دوست کامران هم هست ومیخواد فردا توی جشن پیش اونا وایسته

قبرستون

فریده وسیف الدین(شوهر خاله ش) با همدیگه به قبرستون میرن واونجا سیف الدین به فریده میگه تو خیلی خوشبختی چون یه مزاری برای خونوادت داری ولی خونواده من تو غربت مردن..فریده با شنیدن این حرفا بهش میگه پس برای همین میخواستید جنازه پدرمو به اینجا بیارن..من نمیدونم زحمات شمارو چجوری جبران کنم؟؟سیف الدین هم بهش میگه فقط تو بخند وخوشحال باش وبهش میگه شب باید با هم حساب وکتاب کنن بابت سهم ارثش..ولی فریده بهش میگه اصلا به این چیزا فکر نمیکنه ومیره وسیف الدین هم زیرلب باخودش میگه این دختر هم مثل باباش یه دنده ولجبازه!!!

عمارت

فریده وشوهر خاله ش با هم برمیگردن واونجا کامران به فریده میگه چطوری فریده؟؟فریده هم با بی میلی بهش میگه خوب..کامران هم بهش میگه تقصیر منه با تو مودب صحبت میکنم..فریده هم بهش میگه انگار کار دیگه ای هم بلدی وکامران هم بهش میگه تو هنوز نمیدونی چه کارایی از دستم برمیاد که سیف الدین میرسه وبهشون میگه چیزی شده؟؟کامران هم بهش میگه فریده داشت قیافه میمون و درمیوورد تا منو سرگرم بکنه!!!با این حرف فریده میره وپدرش هم به کامران میگه نباید این رفتار ومیکرد چون فریده دیگه دختر بزرگی شده ونباید ناراحتش کنه..کامران هم ازش معذرت میخواد وبهش قول میده از دلش بعدا در میاره وبه سمت فریده میره وبهش میگه جادوگر بهت بگم یا میمون؟؟چون انقدا هم زشت نیستی همون جادوگر بهت میگم وفریده هم بهش یه نیشخند میزنه وپیش نجمیه میره که صداش میکنه واونجا نجمیه از فریده میخواد تا لباسی که مناسبه جشن هست وانتخاب بکنه وفریده هم برای خودش لباس مادرشو انتخاب میکنه ونجمیه هم یه لباس دیگه رو ولی نجمیه به لباسی که فریده تنشه حسودی میکنه وبهش میگه اونو برای امشب خودش بپوشه وفریده هم بهش میگه اخه اون یادگار مادرشه ولی بازم بهش لباسو قرض میده وهمگی تو حیاط میان ویه عکس خونوادگی میندازن

عمارت(شب جشن)

عمارت حسابی شلوغ شده ومهمونا هم اومدن.. از اونور بسیمه نگران شوهرش شده که تا الان نیومده وهمش سر کامران غر میزنه ونشون میده سیف الدین با یکی از کارگرا جعبه ای رو جابجا میکنن..از اونور نجمیه به فریده سلیم ونشون میده وفریده هم با تماشا سلیم زود از اونجا دور میشه ونجمیه هم به بهونه پرسیدن یه چیزی از برادرش به سمت اونا میره ولی سلیم هم که معلومه از نجمیه خوشش نمیاد به یه بهونه از اونا جدا میشه وبه داخل عمارت میره ونجمیه هم حسابی حالش گرفته میشه سلیم داخل عمارت با فریده روبرو میشه وبهش میگه چرا از من دوری می کنی؟؟فریده هم بهش میگه نباید به کامران قضیه اون شب کارناوال و بگه چون اونا نمیدونن از مدرسه بیرون اومده وبه اونجا رفته..سلیم هم قبول میکنه وبهش میگه من میدونم تو مریضی سختی داری ولی اصلا نگران نباش چون درمون بیماریت تو اروپا پیدا شده وما از همین درمون برای تو استفاده می کنیم..فریده که اصلا باورش نمیشه بهش با ناراحتی میگه یعنی قراره من بمیرم واز اونجا میره وتو حیاط به بالای درخت میره و روبه ستاره ها به مامان وباباش میگه برای منم جا باز کنید چون منم دارم میام پیشتون که از اون پایین کامران ونریمان و درحال بوسیدن همدیگه میبینه ویهویی صداش درمیاد ونریمان هم فرار میکنه وفریده به کامران میگه پس اون عشق پنهانیت نریمان بود؟؟کامران هم بهش میگه فریده میشه بیای پایین تا با هم حرف بزنیم؟؟فریده هم بهش میگه فکر کردی من میام پایین کور خوندی!!!کامران هم بهش میگه پس حالا که تو نمیای من خودم میام پیشت واز درخت بالا میره از اونور نشون میده نجمیه همش فریده رو صدا میکنه وبهش میگه خیلی نامردی فریده وتو اتاق میره ودستمالی که برای سلیم در قسمت قبلی از پنجره پرت کرده بود پایین و اونجا میبینه وحسابی ناراحت میشه

کامران خودشو به فریده میرسونه وازش میخواد تا بهش دیدن کنه ولی فریده قبول نمیکنه وکامران هم بهش میگه توروخدا برای یه بار هم شده معقول رفتار کن چقدر تو لجباز ویه دنده ای!!!فریده هم بهش دیدن میکنه وکامران ازش میخواد تا چیزی به کسی نگه وهرکاری که اون ازش بخواد براش انجام میده اصلا باهاش به توافق میرسه!!!فریده هم بهش میخنده ومیگه پس هرکاری که میخوام؟؟؟

فریده(راوی)

قسم میخورم اگه اونشب نمیفهمیدم که دارم میمیرم اون حرفارو بهش نمیزدم..سوء تفاهم سلیم اون شب به من جرات زیادی داد..عجب بچه بازی

عمارت(شب-فریده وکامران بالای درخت)

کامران به فریده میگه لعنت به تو فریده هرکاری بخوای انجام میدم وگرنه نریمان واز دست میدم..فریده بهش میگه تو مدرسه یه اتفاقی افتاده بچه ها من وتو رو..من وتورو..فکر میکنن منو تو عاشق همدیگه هستیم..میخوام تو باقی مونده عمرم این نقشو بازی کنیم!!!کامران که حسابی تعجب کرده بهش میگه چییییییی؟؟؟ومیخنده..فریده تو عقلتو از دست دادی یعنی من الان باید نقش عشق تورو بازی کنم..داری شوخی میکنی؟؟فریده هم بهش میگه آره همینطوره ومیخنده وکامران هم بالاخره قبول میکنه ودستشو جلو میاره تا با فریده دست بده ولی ازاون بالا پرت میشه پایین وفریده هم کلی بهش میخنده

عمارت(زمان گذشته)

فریده کوچولو وکامران حسابی با هم سروکله میزنن وفریده کوچولو همش به کامران میگه تو اسمت اسم دختراست وحسابی کامران بدبخت وحرص میده واونم همش بهش میگه نه اسم من معنی بختیار وهدف ومیده!!فریده کوچولو هم بهش میخنده ومیگه اسم یکی از دوستای مامان منم خواهر کامران بود..تازه شم تو مگه میخوای که چوپان بشی که هدف داری واز اونور نشون میده فریده تو کوچه دنبال کامران با تیر وکمونه واشتباهی به شیشه همسایه میخوره واونو میشکونه وهمسایه هم صداش درمیاد واونا هم فرار میکنن..خلاصه همسایه به عمارت میاد وبا عصبانیت همش داد وبیداد میکنه(این آقای همسایه همون لونت پدرناتنی سلیمه که خیلی هم آدم بدیه)..سیف الدین که عصبانی میشه بهش میگه حالا مگه چی شده اونا بچه ان واونم بهش میگه تو شیطون و به این محله اووردی این دختر معلوم نیست ننه اش کیه؟باباش کیه؟فریده کوچولو با این حرف دنیا تو سرش خراب میشه وسیف الدین هم یه سیلی محکم رو صورت اون لونت عوضی میزنه وبعد ازاون تو عمارت بسیمه بهش میگه نباید اینکارو میکرد وعصبانیتشو سر یکی دیگه خالی میکرد وسیف الدین هم بهش میگه با شکستن **دل یه یتیم** واینجاست که فریده با نگاهی معنی دار غم واندوه خودشو نشون میده ونجمیه هم دستشو میگیره.

قسمت چهارم

زمان گذشته(عمارت-راوی کامران)

فریده برای اولین بار اون زمان تونستم درکت کنم..اون غیرت دیوونه بارت که دوست نداشتی کسی با ترحم بهت دیدن کنه تورو دیوونه میکرد وپدرت هم رفت وتو به معنای واقعی یتیم وبی کس شده بودی(همراه این حرفای کامران تصاویر اووردن لباسای پدر فریده رو نشون میده وگریه های کامران وخونواده اش که متوجه شهید شدن پدر فریده در جنگ شده بودند)

اداره نظمیه

سیف الدین تمام تلاش خودشو میکنه تا جنازه پدر فریده(نظام الدین) وبه منظقه خودشون بیاره وتمام حرفش اینه که نباید اون تو کشور دشمن جنازه ش خاک شده بمونه واونجاست که لونت(خدمتکار نظمیه ست)به حرفای سیف الدین گوش میکنه وبه مامور نظمیه میگه که اینکار شدنی نیست وچون جنازه دفن شده.. نبش قبر از نظر علمای دینشون گناه بزرگی داره ولی سیف الدین بهش گوشزد میکنه که تو این کار دخالت بیجا نکنه وخودش دست به کار میشه وپیش علما میره وبهشون توضیح میده واز اونور هم لونت عوضی پیش علما میره وبا حرفاش سعی درکنسل شدن اینکار داره وخلاصه سیف الدین یه شکایت نامه از یه روستایی که صاحب همون زمینی هست که نظام الدین توش خاک شده میاره وبهشون میگه که اون راضی نیست وبا غصب زمینای این مسلمون گناه بزرگی میکنیم وبالاخره اونا قبول میکنن وسیف الدین هم مهرعلمارو مبنی بر اووردن جنازه به منظقه خودشون وحسابی خوشحال وخرسند میشه

شب(عمارت)

سیف الدین که خودشو برای رفتن به عمارت حاضر میکنه تو راه عمارت با لونت مست روبرو میشه واونم که حسابی لجش گرفته از اینکار با سیف الدین درگیری لفظی پیدا میکنن ولونت هم بهش میگه اگه گزیده(مادر فریده رو)به من میدادید الان با این سرنوشت بد روبرو نمیشد من دوسش داشتم ولی تو حاضر شدی که اون با نظام الدین به یه منظقه دیگه برن وفرار کنن ولی به من ندیش!!!با این حرفا سیف الدین حسابی عصبانی میشه وبهش میگه که اون مسته ونمیفهمه که چی میگه وتازه شم متاهله واین حرفا اصلا درست نیست واگه هم به ازدواجشون اجازه نداده بخاطر این بوده که اونا همدیگه رو دوست داشتن..لونت هم بهش میگه خب چی شد؟؟گزیده رفت غربت وجنازه ش برگشت..آه من اونو گرفت..تو اینجا که نتونستن با هم باشن تو اون دنیا هم نمیتونن با هم باشن…با این حرفا سیف الدین با عصبانیت برگه مهر شده علمارو بهش نشون میده ومیگه به خدا میتونن با هم باشن..به وال..میتونن با هم باشن ولونت هم با ناراحتی بهش میگه پس گزیده رو هم فروختی؟؟وبا صدای بلند بهش میگه بگو چند؟؟سیف الدین با شنیدن این حرف حسابی جوش میاره ویه سیلی محکم در گوش این لونت عوضی میزنه واینجوری برگه از دستشون میفته وفریده کوچولو هم که با خونواده خاله ش صدای داد وبیداد شنیده بودن واومده بودن اونجا زود برگه رو از زمین برمیداره واونو سفت تو دستش نگه میداره واز اونور لونت برای سیف الدین چاقو میکشه ولی سیف الدین اونو از دستش میگیره ومحکم فشارش میده واینجوری زن لونت میرسه وبهش میگه شوهرمو کشتی وسیف الدین هم ولش میکنه وبعد ازاون صبح میشه وافراد نظمیه در خونه میان وسیف الدین وبه خاطر کار دیشبش میبرن وهمگی حسابی ناراحت وغمگین میشن وسیف الدین هم فریده رو دست کامران میسپاره ومامورا اونو از اونجا میبرن.

زمان حال(شب جشن)

کامران که از روی درخت روی زمین افتاده ناله میکنه وفریده هم بهش میگه چون با هم توافق کردن که نقش عاشقارو بازی بکنه باید از این به بعد اونو با القاب خوب مثل گلم.عشقم.عزیزم وازاین حرفا صداش کنه وکامران هم بهش چشم خانم ودوباره چند تا تیکه بهش میندازه واز اونجا به جشن میره ومادرش هم اونو میبینه وحسابی بابت پاش که زخمی شده نگران میشه وازش میخواد تا پیش سلیم برای مداوا بره ولی کامران بهش میگه چیزی نشده واز اونور هم فیلم نشون میده سیف الدین ودوستش که تو اون انبار بودن اونجارو آتیش میزنن(چون بیماری وبا تو منظقه شیوع پیدا کرده احتمالا وسایل اونجا هم مشکوک بوده)

نجمیه که حسابی ناراحته لباسی که فریده بهش داده بود ویادگاری مادرش هم بود رو با قیچی تیکه تیکه میکنه از اونور کامران با سلیم حرف میزنه واونجا سلیم بهش میگه امشب دختری که مریضی سختی داشت واسمش ثریا بودو دیده وبهش گفته حتما یه راه درمونی براش پیدا میکنه..کامران هم که حسابی تعجب کرده بهش میگه ممکن است از دوستای مادرم بوده که اینجا اومده ولی اگه بود به من حتما میگفت وبه سلیم میگه اون درمونی که قرار بود از اروپا بیاد وجواب بده فعلا سرگرمی ازش نیست ونباید چون عاشق اون دختر شده بهش امید الکی بده که تو همین لحظه فریده از پشت در همه حرفای اونارو میشنوه وبدبخت که فکر میکنه درباره اون صحبت میکنن وبه زودی هم میمیره به اتاق خودش میره که با نجیه ولباس پاره شدش روبه رو میشه واونجا نجمیه هم بهش میگه بین تو وسلیم چی هست؟؟واینجاست که فریده میفهمه نجمیه بخاطر همین لباسو پاره کرده وبهش کلی میپره واونو از اتاق بیرون میکنه.

سلیم به بیرون عمارت میاد وبه بسیمه مشخصات دختری که خوشش اومده رو میده وبهش میگه اسمش ثریاست وکلی ازش توصیفای عاشقونه وخوشگل میکنه وبسیمه هم بهش میگه حتما اونو براش پیدا میکنه چون از بچه های اون که بخاری بلند نمیشه لااقل برای عروس اون مادر شوهری بکنه وسلیم هم خوشحال میشه.

بیرون انبار

سیف الدین واون مردی که همراهشه از اونجا بیرون میان وسیف الدین بهش میگه آتیش سوزی تو انبار اتفاق افتاد وحادثه بود..وقتی که داشتن صندوقارو جابه جا میکردن..من باعث شدم وتو هم چند روز خودتو نشون نده تا وقتی که مطمئن بشی که مریض نیستی وبه خونوادت آسیبی نمیرسه واونم ازش میپرسه که درمونی برای این مریضی هست یا نه؟؟سیف الدین هم بهش امیدواری میده ومیگه درمونش پیدا شده..راستی از این موضوع به کسی نگو واونم بهش میگه کامران میتونه بهمون کمک بکنه ولی سیف الدین بهش میگه نمیخواد کامران وتو دردسر بندازه.

عمارت

نجمیه برای معذرت خواهی به اتاق فریده میاد وبهش میگه وقتی اون دستمالو تو اتاق اون دید حسابی شاکی شد وفکر کرد..فریده هم بهش میگه کاش از خودم میپرسیدی ومنم جوابتو میدادم وقضیه اون شب کارناوال و براش تعریف میکنه ومیگه من خیس شدم واونم مثل یه جنتلمن بهم دستمال داد..نجمیه هم ازش میپرسه بین تو وداداشم چه رابطه ای هست؟؟فریده هم جوش میاره ومیگه پس از صبح میخواستی اینو بپرسی؟؟پس اون ماری دهن لق نتونست جلوی زبونشو بگیره؟؟وبالاخره به دروغ بهش میگه نمیخواد خاله ش وشوهرخاله ش از این موضوع باخبر بشن وباید به هیچکسی چیزی نگه ونجمیه هم قبول میکنه ولی تا از اونجا به اتاق خودش میره به خودش میگه فکر کردی منم حرفاتو باورکردم!؟!

بیمارستان

سلیم به اونجا میره ودنبال پرونده ثریا میگرده تا آدرس خونه شو پیدا کنه وبالاخره پیدا میکنه

عمارت(شب)

فریده با ناراحتی در اتاق کامران ومیزنه وبهش میگه فکر میکنی من چقدر زنده میمونم وچقدر از عمرم باقی مونده؟؟اونم بهش میگه امیدوارم تا صبح دووم نیاری!!فریده هم بهش میگه پس به جون خودت دعا کن چون تا آخرین نفسم هربلایی که بتونم سرت میارم!!من اصلا احساس بیماری نمیکنم وهرلحظه رو برات زهرمار میکنم وکامران هم بهش میگه قسم میخورم تو عذاب منی واونم از بدترین نوعش!!فریده هم بهش میگه از وحشتناک ترین نوعش وبه اتاقش میره ومیگه بی وجدان فقط بلده زندگی دیگران و نجات بده واخماش تو هم میره.

بیمارستان

سلیم تو فکر درست کردن دارویی برای درمون فریده ست که خوابش میبره واحساس میکنه فریده جلوش وایستاده وازش میخواد که نذاره بمیره واونو خوب بکنه وبهش میگه باید ببینه بیماریش تو چه وضعیتیه؟؟ولی یهویی بهش نزدیک میشه وگلوشو فشار میده واز این کابوس یهویی بیدار میشه وعرق سردی رو پیشونیش میشینه

در خونه ثریا

سلیم در خونه ثریا میره وبهش میگه با ثریا کار داره واونم بهش میگه تو اینجا غیر از اون ثریا دیگه ای نیست واونجوری سلیم هم میفهمه اشتباه کرده واز اونجا میره

عمارت

کامران به فریده میگه دیگه بریم مدرسه وبسیمه از اینکه با هم میرن کلی ذوق میکنه ووقتی دروباز میکنن با سیف الدین روبرو میشن وبسیمه هم کلی ناراحته وبهش میگه همون جایی که بودی برگرد وکامران هم بهشون میگه خجالت بکشید این چه حرفیه وبا پدرش حرف میزنه وبهش میگه دیشب کجا بوده وسرحال به نظر نمیرسه وتا میخواد بهش دست بزنه پدرش ازش دوری میکنه واینجوری کامران بیشتر شک میکنه وازش میخواد تا به بیمارستان بیاد ومعاینه اش بکنه واونم بالاخره قبول میکنه ووقتی که راه میفتن یه رنگین کمون زیبا تو آسمون نقش میبنده وکامران هم به فریده میگه تو قدیما میگفتن هروقت که رنگین کمون دربیاد نشونه بیماری تاعونه وبا این حرف سیف الدین از اومدن به بیمارستان تفره میره چون فکر میکنه که خودشم بیمار شده ونمیخواد آسیبی به بقیه بزنه وبهشون میگه باید بره وکامران وفریده هم نمیتونن مانع اون بشن

درشکه

فریده برای کامران از کارای عجیب عموش صحبت میکنه وبهش میگه به نظرت من کاری از دستم برمیاد؟؟ وکامران هم بهش تیکه میندازه و میگه خب دروغگوها همیشه یه کاری از دستشون برمیاد!!!فریده هم حالشو میگیره وبهش میگه من مطمئنم کسی که رابطشو از مادرش مخفی میکنه حتما یه کاری از دستش برمیاد!!! بخدا مایه آبروریزی هستی ..کامران هم بهش میگه حق نداری در مورد روابط من حرف بزنی واین اجازه رو بهت نمیدم..فریده هم میگه هیچ کاری نمیتونی بکنی آقا!!!

عمارت

بسیمه همش داره غر میزنه.. به خدمتکارا میگه یه صبحونه برای سیف الدین ببرن ولی نگن که از طرف اون بوده ولی نوریه وقتی تو حیاط میره سرگرمی از سیف الدین نیست

درشکه(روبروی مدرسه فریده)

فریده وکامران به مدرسه میرسن واونجا فریده از کامران میخواد یه ژست خوب وعاشقونه جلوی بچه های مدرسه بگیره وبهش میگه مجبوره که هرروز بیاد به دیدنش..کامران هم میگه چشم منم که کار وزندگی ندارم..فریده میگه اصلا اصرار نمیکنم ولی هروقت که بتونیم معامله رو بهم میزنیم..کامران هم بهش میگه داری تهدیدم میکنی؟؟فریده هم میگه میشه با حیرت به چشمام دیدن کنی چون بقیه بچه ها دارن بهمون دیدن میکنن..بچه های مدرسه که داره چشمشون از حدقه درمیاره میگن اگه کامران مرده پس بقیه مردا چین؟؟فریده به کامران میگه خیلی خوب کامران جون باید بدونی من تهدیدت نمیکنم ولی من اصلا آدم رازداری نیستم اونم درمورد خاله عزیزم..کامران هم بهش میگه باشه طبق قوانین تو پیش میریم وفریده هم با خنده بهش میگه پس کادو یادت نره وکامران هم بهش میگه باشه گوسفند واونم با عشوه وناز به طرف بچه های مدرسه که دارن از فضولی میمیرن میره وبهشون میگه نمیتونه چیزی بگه چون خودشون همه چیزو با چشماشون تماشا وبعدش میره..از اونور کامران به درشکه چی میگه اونو به خونه نریمان ببره

عمارت

بسیمه که میفهمه سیف الدین دوباره غیبش زده حسابی عصبانی میشه وسر خدمتکارا هم غر میزنه ومیره پیش نجمیه میشینه واونجا نجمیه بهش مگه الان یه چیزی بهش میگه که حالشو خوب بکنه ولی باید اجازه بده تا به تماشا ماری بره وبهش میگه که فریده وکامران یواشکی باهم ملاقات میکنن وفریده هم همه چیزو اعتراف کرده ولی نمیخواد اسمشون روی زبونا بیفته ومیخواد همه چیز طبق اصول پیش بره..بسیمه که حسابی ذوق زده شده بهش میگه من میدونستم پس میخوان طبق اصول پیش بره ونامزد بشن و اینجوری با هم میخندن.

قسمت پنجم

خونه نریمان

کامران قضیه نمایشی که با فریده قراره بازی کنه رو بهش میگه ولی نریمان حسابی عصبانی میشه وبهش میگه نباید تن به خواسته اون بده ویا باید منو انتخاب کنی یا فریده رو!!!کامران هم بهش میگه نباید این قضیه رو جدی بگیره چون دارن از فریده صحبت میکنن واگه اینکارو نکنه همه چیزو به همه میگه..نریمان هم بهش میگه پس بزنه تو دهنش تا ساکت بشه ویه کاری بکنه ولی کامران هم عصبانی میشه وبهش میگه هرگزاز من نخواه یه دختر یتیم و بزنم واصلا علیه اون منوتحریک نکن

مدرسه

فریده همه بچه هارو دور خودش جمع کرده ویه سری دروغ از رابطه خودش وکامران به اونا میگه وبچه ها هم حسابی تو رویا میرن واز شنیدن قصه های عاشقونه فریده وکامران حسابی دلشون یه معشوقه میخواد(این بدبخت ها تا آخر فیلم درد بی شوهری میکشن ولی ماری تو اینا با یکی آشنا میشه)فریده همینجوری درحال تعریف کردنه که معلمشون میاد وبه ماری میگه کسی به دیدنش اومده واونم میره وبا نجمیه تو سالن ملاقات میکنه ونجمیه بهش میگه فریده همزمان با دونفر رابطه داره یکی داداشم کامران ویکی هم سلیم!!!من چه ساده بودم که قضیه دوست داشتن سلیم وبهش گفتم..ماری با شنیدن این حرفا حسابی تعجب میکنه وبهش میگه این امکان نداره فریده اینجور دختری نیست ولی نجمیه که حسابی توهم برش داره بهش میگه خودش دستمالی که به سلیم داده بود و تو اتاق فریده پیدا کرده وباید به اون کمک کنه تا وقتی که کامران با فریده ملاقات میکنه یه کاری کنن سلیم اونارو با هم ببینه وماری هم قبول میکنه

بیمارستان

کامران به اتاق خودش میاد وسلیم هم پشت سرش با خوشحالی اونجا میاد وبهش میگه اون دختری که ازش خوشش اومده مریض نیست وامروز درخونه ثریا رفته وفهمیده اونو با کس دیگه ای اشتباه گرفته ولی حالا از کجا اون دختری که دیده بودو پیدا کنه؟؟کامران هم بهش میگه فکر نمیکرده بعد از زائده(این زائده به خاطر بیماری طاعون مرده وخواهر آزیلیا هست که اونم در آخر فیلم میاد وبرای خودش ماجراهایی داره)عاشق کسی بشه ولی نگران نباشه مادرش حتما اون دخترو پیدا میکنه وحلقه رو دستش میکنه واینجوری سلیم ذوق مرگ میشه که ناگهان هرج ومرج میشه وکامران وسلیم از اتاق بیرون میان وبا مردی که روی زمین از بیماری طاعون مرده روبرو میشن وهمه از ترس واگیردار بودن این بیماری بهش دست نمیزنن وکامران وسلیم خودشون مجبور میشن اونو از اونجا دور کنن وخدمتکاراهم حسابی با مواد تمیزکننده اونجارو تمیز میکنن.

مدرسه

فریده ناراحت روی صندلی نشسته ومیشل به ماری میگه انگار باهم دعواشون شده ولی فریده بهش میگه زندگی که فقط کامران نیست وبه خاطر اون نیست واینجوری میشل بهش تیکه میندازه ومیگه پس کیه؟؟فریده هم بهشون میگه هیچ کس..من فقط خدارو شکر میکنم که نفس میکشم

بیمارستان

سلیم وکامران خودشونو حسابی تمیز میکنن واز این ناراحتن که مردم چرا از این بیماری اطلاعاتی ندارن وهنوز تو جهالت خودشون سر میکنن که کامران به سلیم میگه خب حق دارن کسی بهشون توضیح نداده چون قدیما کسی که به این بیماری مبتلا میشد حتی یه تیکه نون هم بهش نمی دادن واونو آتیشش میزدن وخب این بدبختایی که به این بیماری مبتلا میشن از ترس این ماجرا حتی پیش طبیب هم نمیان وتو خونه میمونن و اینجوری همه خونواده مبتلا میشن از اونور کامران به سلیم میگه که امروز پدرش نیومده بیمارستان وانگار که خوب شده که سلیم بهش تیکه میندازه ومیگه تا اونجایی که من میدونم پدرت ۴۰ ساله با خاله بسیمه داره زندگی میکنه واین یعنی از همه مریضا درامونه که کامران هم بهش میخنده ومیگه پس دست مامانم درد نکنه

قبرستان

سیف الدین درحال کندن قبری تو قبرستون برای خودشه وحسابی سر و وضعش آشفته به نظر میاد

فریده(راوی)

زندگی مانند نسیم میمونه..خیلی زود میگذه وتموم میشه..اما زندگی کردن به این معنی نیست که در انتظار پایان طوفان بایستی..زندگی رقصیدن زیر بارون..ولیله بازی کردن با پای شکسته ست..این یعنی که زنده بودن اتفاق مهمی هست وهر شروعی یه پایانی داره..به بلندترین وسخت ترین جای زندگیت فکر کن..هیچ چیزی تموم نشده..وباید امیدوار بمونی چون خورشید فقط برای انسان های امیدوار طلوع میکنه..چون موفق میشی..موفق(همزمان با صحبتای فریده سیف الدین و درحال کندن قبر نشون میده)

عمارت

کامران سر سفره شام توصیه های پزشکی در مورد بیماری طاعون به خونوادش میگه وبسیمه هم ازش میخواد تا به فریده هم اطلاع بده وکامران هم قبول میکنه وبسیمه هم حسابی از اینکه سیف الدین بدون خداحافظی رفته وپیداش نیست عصبانیه که کامران بهش میگه رفته بورسا تا پارچه بیاره ولی بسیمه بازم کوتاه نمیاد وهنوز ازدستش ناراحته وحالا نمیدونه که سیف الدین بدبخت برای اینکه خونوادش به بیماری که گرفته مبتلا نشن وبرای محافظت از اونا اونجا نمیاد

مدرسه

بچه ها تو کتاب درسیشون یه جای زیبا ومیبینن وآرزو میکنن که ای کاش اونجا بودن واگه هم یه روزی میخواستن بمیرن تو اونجا باشه که فریده بهشون میگه فکر کنید امشب شب آخر زندگیتونه پس باید خوش بگذرونیم که ماری بهش میگه پس برای فردا هم تو جای ما امتحان میدی؟؟ فریده هم بهش میگه درس ومشق وول کنن وبیان وبرای امشب همه چیزو فراموش بکنن واینجوری همه دخترا حسابی ذوق میکنن واز آروزهای خودشون که بیشترش در مورد همون معشوقه داشتنه میگن وکتاباشونو به هوا پرت میکنن وحسابی شلوغ میکنن وبه بیرون میرن وتو کوچه ها آواز میخونن ومیخندن که زن همسایه بیرون میاد وکلی بهشون بد وبیراه میگه ولی اونا اهمیت نمیدن تا اینکه فریده در خونه ای که تو بچگی هم شیشه شو شکونده بود میره ودوباره همین کارو تکرار میکنه که کامران میرسه وبه فریده میگه تو این موقع شب اینجا چیکار میکنی حالا خوبه که من اینجا بودم که فریده بهش میگه به توچیه؟؟کامران هم بهش میخنده وبه دخترای دیگه که از دور دارن اونارو تماشا میکنن هم همین حرفو میگه ولی اونا فقط میخندن..کامران به فریده میگه همه عالم وآدمو جمع کردی اووردی اینجا بعد میگی به تو چیه؟؟فریده:نمیتونی به من آسیبی برسونی..کامران:یکم بزرگ شو ودست از این بچه بازیها بردار..فریده:با عشوه وجوری که بچه ها نفهمن با خنده میگه به تو چیه؟؟زندگی خودمه..دلم بخواد پیر میشم ودلم بخواد بچه میشم به تو چیه؟؟کامران:بیا برسونمتون مدرسه وهمگی با خنده راه میفتن وکامران هم از پشت همش مسخره بازی درمیاره واز خودش صدا درمیاره واینجوری بچه ها هم همش میخندن غیر از فریده وبالاخره به مدرسه میرسن وکامران هم از اونجا میره.

صبح (مدرسه)

وقته امتحانه وهمه بچه ها در حال امتحان دادنن ولی چه امتحانی!!!همه در حال تقلب کردنن وفریده هم داره چرت میزنه وهمش سرش رو میزه که معلمش میاد وبهش میگه فریده بلند شو ولی اون توجهی نمیکنه ومعلمه بهش میگه پس برو سرجات بخواد وفریده هم خیلی ریلکس بلند میشه ومیره که سرجاش بخوابه واینجوری همه بچه ها میخندن

عمارت

همگی در حال تمیز کردن عمارت هستن وبسیمه هم طبق معمول غر میزنه ونجمیه هم یه برنامه ای میچینه که مادرش از خونه بره..اونم به خونه نریمان میره ونجیمه وخدمتکارا هم حسابی یه نفس راحت از دستش میکشن

بیمارستان

پرستار میاد وبه کامران وسلیم میگه هیچ کسی دوست نداره به دست شما معاینه بشه (به خاطر دیروز که دست به اون مریضه زدند)واینجوری کامران هم میخنده ومیگه پس تخته رو بیاریم تا بازی کنیم ودوتا قهوه هم برامون بیارید که یه خانمه میاد وبهشون میگه اون مردی که اون روز مرده رو میشناسه وبهشون میگه چیزی به اونا در مورد اون نگفته؟؟که کامران بهش میگه وقتی رسیدن متاسفانه مرده بود واون زنه هم بهش میگه چند سال بود همدیگه رو دوست داشتن ولی هیچ کدوم حرفی به هم نزدن وابراز عشق نکردن وبراشون یه سبد پر از سیب میاره وازشون بخاطر کمک کردن بهش تشکر میکنه ومیره وبعد ازاون سلیم به کامران میگه این همه سال همدیگه رو دوست داشتن ولی چیزی بهم نگفتن..کامران هم بهش میگه پس ما باید از عشقمون خوب محافظت کنیم وبعدش بهش میگه به تماشا چکاوک به مدرسه میره..سلیم هم بهش میگه پس اونم میاد ولی کامران بهش میگه مگه اون چکاوک ومیشناسه؟؟وبهش هشدار میده چکاوک واسباب چشم چرونیش نکنه

مدرسه

کامران به تماشا فریده میاد ویه جعبه شکلات هم براش میاره وفریده با تماشا اونا حسابی ذوق میکنه وبهش میگه شکلات مورد علاقه منه وکامران هم بهش میگه تو که ازشون متنفر بودی؟؟هروقت که برات میاووردم لهشون میکردی!!!فریده: بی زحمت فکر کن ببین چه موقعی اینو برام میاووردی؟؟هروقت که میخواستی یه خبر بد بهم بدی پامیشدی از اینا برام میاووردی مثل این آدمای وحشی..کامران:قصدم خوشحال کردن تو بود..فریده:الان خوشحالم کردی به هر حال حالا که خبر بدی برام نداری وراحت میتونم اینارو بخورم..کامران:ممکن است دارم..نمیدونم چجوری بگم فریده..بهتره این موضوع رو بینمون تموم کنیم..فریده:پس تو میخوای معامله مونو بهم بزنی سرگرمی که میگفتی این بود؟؟خیلی خوب باشه منم میرم به خاله بسیمه که کامران حرفشو قطع میکنه وبهش میگه منظورش این نبود..فریده مرگ حقه..فریده:آره هست به هرحال اونم بخشی از زندگیه که کامران بهش میگه اینطوری بهم دیدن نکن یاد معشوقه ام میفتم..فریده خواهش میکنم دیگه اینکارو نکنیم..نجنگیم من تسلیم میشم ودستشو به طرفش دراز میکنه وبهش میگه دستشو رد نکنه چون وقتی دستشو بگیره دیگه اونو ول نمیکنه..فریده هم با تعجب بهش میگه تو چی میگی کامران؟؟؟

خونه نریمان

بسیمه اونجا میاد وبه نریمان میگه کامران وفریده با هم خوب شدن وحسابی خوشحاله وهمش از اینکه اون دوتا بهم میان حرف میزنه ونریمان هم حسابی حرص میخوره

مدرسه

کامران به فریده میگه بهم یه شانس بده تا احساساتمو بهت ثابت کنم چکاوک..فریده: فکر کنم وقتی از درخت افتادی پایین واقعا سرت ضربه خورده!!!کامران:واقعا یه قرار واقعی بذاریم ودوتایی تنهایی با هم حرف بزنیم..فریده با تعجب بهش میگه نه تو واقعا سرت ضربه خورده!!ما که مریض میشیم میریم پیش طبیب پس طبیب وباید کجا ببریم..کامران: تو درمان منی فریده..فریده بهش میگه معلوم نیست چه خبره به خدا!!هی به خودت بیا این منم من چکاوک شناختی؟؟کامران:لازم نیست این حرفارو بزنی بیا توروز تعطیلی هم همدیگه رو ببینیم تو هرجا که میخوای من میام..فریده هم بهش میگه دیگه چی؟؟همه رو امتحان کردی فقط چکاوک مونده؟؟کامران هم روی میز میزنه وبا ناراحتی بهش میگه کافیه دیگه اجازه نمیدم بیشتر از این احساساتمو نادیده بگیری من دارم میرم پس تو هم برو وفریده هم بهش میگه دیگه هم بی خبر نیا چون حوصله تو ندارم واز اونجا میره وماری که داشت به حرفاش گوش میداد بهش میگه انگار تو همچین هم از کامران خوشت نمیاد که فریده با ناراحتی بهش میگه هیچ کس مارو درک نمیکنه

مدرسه(شب)

فریده به میشل میگه مدادو بشکونه تا اگه قسمت کوچیکه اون مداد براش بفته فردا یه قرار با کامران بذاره وهمینطور هم میشه وفریده از میشل میخواد تا به تماشا کامران به بیمارستان بره وبراش یه نامه ببره که تو اون نامه ساعت ومحل قرارو مینویسه وکامران هم اونو میخونه ومیشل میاد وبه فریده میگه نامه رو داده وبهش توصیه میکنه ناز زیادی عاشق وخسته میکنه وفریده هم بهش میگه تو حق داری واز اونورماری که حرفای دیشب میشل وفریده رو شنیده از این موضوع به نجمیه خبر میده تا اونم نقشه ای که داره رو عملی کنه(که یه کاری بکنه تا سلیم فریده وکامران وبا هم ببینه)

بیمارستان

سلیم به کامران میگه که نکنه خاله بسیمه اونو فراموش کرده ودختره رو پیدا نکرده ولی کامران بهش اطمینان میده که مادرش به هیچ وجه یادش نمیره چون اینا موضوع های مورد علاقه اون هستن ولی الان اون حواسش الان پیش پدرشه وسلیم هم بهش میگه پس بهش یادآوری کن نمیدونی که چقدر عاشقم!!!کامران هم قبول میکنه وبهش میگه دیگه باید برم

قسمت ششم

بازار

کامران در به در دنبال پدرش میگرده واز همه پرس وجو میکنه ولی میفهمه نه پدرش ونه شاگردش تو این چند روز مغازه رو باز نکردن واینطوری کامران نگران میشه ووقتی هم میفهمه دشمن پدرش لونت هم مغازه اش چند روزه ای که بسته ست فکرای بدی به ذهنش میرسه

بیمارستان

نجمیه به اتاق سلیم میاد وبهش میگه میخواسته برادرشو ببینه ولی اون نبوده(البته دروغ میگه) که سلیم هم براش توضیح میده که کامران چند جا کار داشته ورفته وبعد نجمیه بهش میگه چیزی رو میخواسته بهش بگه ولی قبل از اینکه نجمیه حرفی بزنه سلیم بهش میگه اگه اون روز دستمالی که انداخته رو برداشته فقط به خاطر این بوده که پدر وبرادرش چیزی نبینن وگرنه قصد دیگه ای نداشته که با این حرف نجمیه ناراحت میشه واز اونجا بلند میشه که بره..سلیم هم قبل از رفتنش ازش میپرسه دختری که روز جشن لباس بنفش تنش بود وکنارت ایستاده بود کی بود؟؟نجمیه هم با ناراحتی بهش میگه فریده دخترخاله م..سلیم خوشحال میشه وبهش میگه کجا میتونم اونو پیدا کنم؟؟نجمیه هم با ناراحتی اونجارو ترک میکنه وپیش ماری که بیرون وایستاده میره وبهش میگه نتونسته که حرفشو بزنه وازش میخواد که اون بگه..ماری هم یواشکی نامه ای که نجمیه بهش داده بود و از زیر در اتاق سلیم رد میکنه وخودش با عجله اونجارو ترک میکنه که با کامران روبرو میشه وبه اونم میگه برای معاینه اومده بود وبا عجله میره وسلیم هم نامه رو میخونه که توش نوشته فردا ساعت۲ در این مکان همدیگه رو ببینیم-فریده واینجوری سلیم ذوق مرگ میشه وکامران هم پیشش میاد وبهش میگه باید به بورسا بره تا پدرشو پیدا کنه

مدرسه

فریده به دوستش میشل میگه من لاغر شدم واونم بهش میگه فرقی نکرده وهمونجوریه ولی فریده بهش میگه مریضی های پدر ومادر به بچه میرسه..مامانم به خاطر ضعف ولاغری مرد وهرلحظه ممکنه من بمیرم..فقط خدا کنه تا فردا زنده بمونم

عمارت

همگی سر میز شام هستن که کامران میرسه ومیبینه مادرش یه دستمال رو سرش بسته وبه مادرش میگه دستمالی که رو سرش بسته از درده یا همینجوری بسته؟؟بسیمه هم بهش میگه از حسرته وکامران هم اونو میبوسه وبهش میگه فردا با رییس بیمارستان به بورسا میره تا بره وپدرشو پیدا بکنه ولی فقط دیگه قهرو دعوا نباید بکنن که بسیمه قبول میکنه وبهشون میگه غذاتون وبخورید که نجمیه از کامران میپرسه فردا برنامه اش چیه؟؟بسیمه هم بهش میپره ومیگه مگه کری دختر گفت که میرم بورسا!!!نجمیه هم میخنده ومیگه گفت شبش میره پس تو روز چیکار میکنه؟؟میخوای بری تماشا چکاوک؟؟کامران هم بهش میگه تو از کجا میدونی؟؟نجمیه هم بهش میگه پرنده ها گفتن..بسیمه هم بهش میپره ومیگه به تو چیه گفت میخواد بره سفر وحتما میخواد از دختره خداحافظی بکنه واینجوری نجمیه هم ساکت میشه

مدرسه

فریده به خاطر قرار فردا آروم وقرار نداره واصلا خوابش نمیبره

بیمارستان

سلیم دیوونه شده وبا یه اسکلت حرف میزنه وبهش میگه فریده خوش اومدی!!!مثلا میخواد برای فردا تمرین بکنه

عمارت

شب شده وکامران به یاد بچگی شون خاطرات اون موقع رو مرور میکنه

مدرسه

دخترا درحال حاضر کردن فریده هستن ولی چه حاضر کردنی!!!بدبختو به زور لباس تنش میکنن وتو چشاش لیمو میریزن وبه لباشم پوست خیار میزنن تا مثلا زیبا بشه

بازار

کامران گل میخره واز اونور هم نشون میده سیف الدین تو جای دیگه ای روی زمین افتاده و چند نفر از افراد کارناوال که تو درشکه هستن وایمیستن ومیگن این کیه؟؟

از اونور هم فریده منتظر کامران وایستاده ودل تو دلش نیست

خونه نریمان

کامران با دسته گل اونجا میاد وهمدیگه روبغل میکنن وکامران به نریمان میگه همه چیزو حل کرده واونم بهش میگه چطوری؟؟که کامران میگه به فریده یه شانس دادم تا بازی که شروع کرده بود وتموم کنه..به جای اینکه نقش عاشق وبازی کنم..نقش یه عوضی رو بازی کردم..با چیزی که امروزمیبینه باید به دوستاش بگه که بهش خیانت کردم..وفیلم نشون میده که کامران با تک تک بچه های مدرسه قرار میذاره وبهشون میگه میخوام از نزدیک بشناسمتون واونارو ساعت ۲ دعوت میکنه

نریمان به کامران میگه پس بگو اون دختره آبروش پیش دوستاش رفت..کامران هم بهش میگه فکر میکنی برام مهمه؟؟هیچ کدومشون..هیچ کس..فقط صورت تو.. چشمای تو..دیگه هیچ زمان سعی نکن ترکم کنی..نریمان هم بهش میگه دیگه هیچ زمان همچین کاری نمیکنم وهمدیگه رو میبوسن

محل قرار

همه دخترا سر کامران با هم درحال گیس وگیس کشی هستن که فریده همینجوری مات ومبهوت مونده وبراشون دست میزنه واونا هم از خجالت فقط بهش دیدن میکنن

کامران(راوی)

میگن عشق یعنی به کسی ایمان اووردن..بهش این قدرتو بدی که بتونه نابودت کنه ولی بهش اطمینان کن که از این قدرتش استفاده نمیکنه..فریده تواین قدرتو کی بهم دادی..کاش میتونستم بفهمم ولی از تو میترسیدم..فکرشم زهر ترکم میکرد..بازی خطرناکی بود..هر دومون آماده بودیم تا این بهار دروغین باورمون بشه واگه به بار میشستیم کی به غیر از خودمون میتونست کمک کنه تا نفس بکشیم..وهمراه حرفای کامران سلیم ونشون میده که با لبخند از دور به فریده دیدن میکنه واونم به سمتش میاد که فریده به سلیم میگه به آقا کامران بگه از تئاتری که بازی کرده وآماده کرده خیلی خوشش اومده..بازیش واقعا فوق العاده بود..فکر کنم شما هم برای نگهبانی فرستاده..دید نمیتونه عاشقم باشه..اون زمان بهم خیانت کرد..چه روش فوق العاده ای از طرف من بهش تبریک بگین وبا نیشخند از اونجا دور میشه وسلیم هم با خودش میگه عاشق هم!!!

خونه نریمان

کامران به نریمان میگه که دیگه باید بره دنبال پدرش بورسا ونریمان هم کلی براش عشوه میاد تا شب بمونه ولی کامران قبول نمیکنه ویهویی به گذشته فکر میکنه

زمان گذشته(عمارت)

نشون میده سیف الدین با دستبند میبرن وفریده کوچولو بهش میگه کاش زمان وبه عقب برگردونیم..به روزی که شیشه اون خونه رو شکوندم..اونوقت دیگه اینکارو نمیکردم واین اتفاقات نمیفتاد

کارناوال

سیف الدین وبه اونجا میبرن وپدر ماری هم که اونجاست سیف الدین ومیشناسه واز درشکه چی میخواد تا اونارو ببره ولی اون از ترسش فرار میکنه

محل قرار

سلیم دنبال فریده میفته وبهش میگه اون بوده که براش نامه نوشته واز کار کامران هم اصلا خبر نداره وفریده هم که زیربار نمیره نامه رو میبینه وبهش میگه این یه افتراست ودست خط اون اصلا این شکلی نیست وبعدش فریده بهش میگه ازش دوری کنه واز اینکه هم دنبال اونه وهم نجمیه اصلا خوشش نمیاد که سلیم بهش میگه بین اون ونجمیه چیزی نیست واینا فقط ساخته ذهن اونه واگه هم به خودش نزدیک شده فقط به خاطر بیماریشه واونم بعنوان دکترش که میخواد اونو خوب بکنه وفریده هم اینجوری ساکت میشه وبهش میگه اون شب شنیده برای خوب کردنش تلاش میکرده ولی کامران عین خیالشم نبوده ولی احساس مریضی نمیکنه وحسابی سرحاله..سلیم هم بهش میگه مریضی اون یه جوریه که خودشو بروز نمیده وفریده هم که خام حرفاش شده بهش میگه ممکن است حق با شما باشه چون مادرم هم همینطوری بود ودر آخر ازش میخواد در مورد مریضیش با کسی صحبت نکنه چون از ترحم بدش میاد وسلیم هم قبول میکنه وفریده میره

عمارت

بسیمه همش حرص میخوره که کامران تا الان کجاست مگه نمیخواسته بره بورسا ونجمیه هم بهش میگه خدایا به خوبی وخوشی برگردن چون چکاوک وداداشم که با هم قرار گذاشتن مثل آتیش وباروت میمونن

خونه نریمان

کامران با نریمان خداحافظی میکنه واونم بهش میگه مواظب خودش باشه

عمارت

فریده تو حیاطه که کامران از درشکه پایین میاد وبهش میگه قهریم وفریده هم بهش میگه واسم فیلم بازی نکن که کامران هم میگه پس ایندفعه واقعا عصبانیت کردم..فریده:زیادم به خودت مطمئن نباش هیچ جوری نمیتونی دل منو بدست بیاری..کامران:یعنی چی اینجوری ازم تشکر میکنی؟؟ دیگه مجبور نیستی به دوستات دروغ بگی بهشون میگی مردیکه پس فطرت بود ومنم ازش جدا شدم وبعدش این بازی تموم میشه..فریده هم بهش میگه بهم خیانت کردی..کامران: تئوری آره ولی عملی نه..فریده:اونم چی با دوستای مدرسم!!!وبعد گریه میکنه..کامران:فریده جونم..چکاوک جونم..عسلم..سلطانم..همه چیزم..باید یه رابطه خصوصی بینمون باشه تا من تورو گول بزنم یا نه تونسته باشم بهت امیدی بدم..من ندونسته بهت امیدی دادم..فریده:توکجا وامید دادن کجا؟؟کامران:دیدی شیطون الکی با من قهر میکنی برای اینکه واقعا بهت خیانت کنم باید یه عشق واقعی بینمون باشه..چی میدونم وقتی ناراحت میشی چجوری دیدن میکنی..وقتی سعی میکنی فرار کنی گردنتو میخوارونی..یا وقتی کم میاری ونمیتونی حرف بزنی از خجالت با یقه پیرنت بازی میکنی..یا به خاطر پخش شدن گرده گلا آلرژی داری وعطسه میکنی..بهار ودوست داری ویا تو پاییز وزمستون کاملا سردت میشه ویا تو چاییت ۵ تا قاشق شیکر میریزی..برای اینکه معشوقه واقعی باشیم باید همه اینارو بدونم..فریده هم با ناراحتی از اونجا میره وبهش میگه دیگه ۵ تا نیست

خونه نریمان

منور به نریمان از کامران وحرفاش میگه که نریمان سر منور داد میزنه ومیگه تو حرفای مارو گوش کردی وفضولی ومارو چشم میزنی واز این حرفا که منور بهش میگه میترسم قضیه بورسا رفتن کامران چیزه دیگه ای باشه اگه آقا کامران برای ادامه دادن این بازی عشق فریده بهت دروغ گفته باشه چی ؟؟واینجوری نریمان هم عصبانی میشه

عمارت

نجمیه به اتاق فریده میاد وبهش میگه چرا ناراحته ومیخواد فضولی کنه ولی فریده بهش جواب نمیده واز اونور هم بسیمه پیش کامران میره وبهش میگه میخواد بره سفر ولی هنوز چمدونشو حاضر نکرده واز اینکه صداشون با فریده تو حیاط میومده که بلند حرف میزدن وازش میخواد تا بعد از سفر باهم نامزد بکنن وکامران هم بهش میگه باشه وبسیمه حسابی ذوق زده میشه وپیش فریده میره تا لباسای کامران و اتو کنه واونم بعد از اینکه خاله ش میره لباسای کامران و زیرپاهاش له میکنه وبعدش اونو اتو میکنه وبه اتاقش میبره ومیره سرمیز کامران وبه وسایلش دست میزنه ولی بعدش اونارومرتب میکنه وبیرون میاد.

کارناوال

به کامران خبر میدن پدر ماری که استاد کامران هم بوده خبرش کرده تا به اونجایی که پدرشه بیاد وکامران هم اینجوری میره وتو اونجا با پدر بیهوشش روی زمین روبرو میشه وحسابی ناراحت میشه واز شون میخواد تا یه درشکه براشون جور کنن ولی اونا بهش میگن که همینجوری هم کار اشتباهی کردن که به اون دست زدن واینجا سرگرمی از درشکه نیست وکامران هم عصبانی میشه ویه سیلی محکم در گوش مرده میزنه وخودش به سختی پدرشو رو دوشش میذاره وبا اشک از اونجا دور میشه تا پدرشو به بیمارستان برسونه.

قسمت هفتم

بیمارستان

کامران پدرش رو تا بیمارستان کول میکنه و میاره دکتر لازار میاد بالای سرش و شروع به مداواش میکنن ولی حال سیف الدین خیلی بده حتی امکان قطع پاش هم هست!!!!

عمارت

بسیمه میره تو اتاق فریده و فریده ازش میپرسه که مادرش وقتی مرد همسن اون بوده یا نه… یکم باهم حرف میزنن و بسیمه بهش میگه اون باید جای پدر و مادرش هم زندگی کنه که در میزنن و نجمیه در رو باز میکنه . سلیم اومده و ازش یه آدرسی رو میپرسه و اصرار میکنه که حتما براش بنویسه و وقتی نوشت اون یادداشتی که از طرف فریده بود رو میزاره کنارش و میره(واینجا میفهمه اون نوشته ودست خط متعلق به نجمیه بوده) و نجمیه هم که حسابی دستش رو میشه عصبانی میشه بعدش با بسیمه دعواش میشه و میره تو اتاقش و فریده میره دنبالش

بیمارستان

سلیم اومده و سعی میکنه به کامران امید بده که یکدفعه حال سیف الدین بد میشه و دکتر لازار(پدر ماری) میگه بیشتر از این دیگه نمیشه بهش دارو دادو باید از داروهای گیاهی استفاده کنن که کامران و سلیم میرن به مکان سلیم که داروهای گیاهی درست میکنه

عمارت

نجمیه به فریده میگه که نامه رو اون نوشته و از اون میپرسه که آیا اون همزمان با کامران و سلیم در ارتباطه یا نه

گلخونه سلیم

سلیم در حال آماده کردن داره یه جوری از فریده هم سراغی میگیری و میگه که دیروز تو بازار دیدتش و باهم دیگه آشنا شدن

عمارت

فریده شاکی از نجمیه میرن سر میز شام که دخترا یکسره بهم تیکه میندازن تا بالاخره بسیمه میگه ازدواج خوبه ولی به وقتش!!!

بیمارستان

کامران و سلیم میان و دارو رو به سیف الدین میدن … کامران بالای سرش هست که سیف الدین بیدار میشه و از کامران می خواد که بره به خونه سر بزنه و کامران هم قبول میکنه و بیرون اتاق دکترلازار به سلیم و کامران میگه که نتایج آزمایش ادرارش اصلا خوب نیست همین موقع یه پسربچه معلول میاد پیش سلیم

صبح

سلیم پشت سر اون پسر میاد به یه خونه تقریبا خرابه هستش لونت هم اونجاست!!! لونت دوباره سلیم رو تحت فشار میزاره که سریع تر به فریده برسه

عمارت

فریده داره میره که کامران میاد!

خونه نریمان

تقریبا غذاهای خونه اش تمام شده و به منور میگه که گردنبندش رو ببره بازار و امانت بزاره بعد بره خونه بسیمه و ببینه چکاوک حرفی زده یانه چون اون فکر میکنه که فریده کامران رو دوست داره و می خواد رابطه اونها رو بهم بزنه.

مکتب

فریده میرسه و سلیم اونجاست میخواد بهش نزدیک بشه که فریده میره کنار… بعد سلیم میاد بگه که نامه کار کی بوده که بازهم فریده خودش رو کنار میکشه و میگه نمی خواد این بحث رو ادامه بده و میخواد بره که سلیم اینبار بحث بیماریش رو پیش میکشه و میگه باید هر چه زودتر درمان رو شروع کنیم ولی فریده میگه که باید در این مورد فکر کنه و میره.

عمارت

کامران داره ساعت رو درست میکنه که بسیمه میاد پیشش و در مورد بیماری که تا صبح بالا سرش بوده از کامران میپرسه و کامران هم می گه یکی از آشنا های دکتر لازار هست.

بیمارستان

نجمیه میاد پیش سلیم و دختره بدبخت از سلیم عذر خواهی میکنه وباز داره آویزون بازی در میاره که سلیم بهش میگه در شان خواهر کامران رفتار کنه و نجمیه هم میره.

مغازه لونت

منور میاد و گردنبند رو برای امانت میده لونت هم در مورد نریمان و عشق جوونش میپرسه!!! و بعد میگه پول میده ولی منور باید براش یه کاری بکنه.

عمارت

منور میاد و شروع میکنه به حرف کشیدن از خدمتکارا و بالاخره میفهمه که کامران جایی نرفته و همینجاست

خونه نریمان

منور میاد خبر نرفتن کامران رو بهش میده و نریمان هم داغ دلش تازه میشه که نکنه حرفهای بسیمه در مورد نامزدی کامران وچکاوک راست باشه یا نه.

قسمت هشتم

مدرسه

همه بچه ها در حال تمیز کردن کتابخونه هستن و حسابی هم سر فریده غر میزنن ولی فریده خانم همش بهشون دستور میده

از اونور نشون میده مردم تو یه جایی تجمع کردن تا یه خونواده ای که مبتلا به این بیماری طاعون شدن وآتیش بزنن که کامران میرسه واونارو نجات میده وبه بیمارستان میبره وبه زن وبچه اون خونواده میگه که اونا مبتلا نشدن وکاملا سالم هستن(مرد این خونواده همون دوست سیف الدین هست که مبتلا شده بود)

خونه نریمان

منور پیش نریمان میاد وبهش میگه کامران به بورسا نرفته بوده واینجوری نریمان کلی ناراحت میشه وبهش میگه نکنه حرفای بسیمه در مورد کامران وفریده درست باشه؟؟که منور بهش میگه اینطور چیزی نیست وگرنه متوجه میشد

بیمارستان

تو بیمارستان استاد لازاربه سلیم میگه که وضعیت سیف الدین اصلا خوب نیست وهرلحظه ممکنه اتفاقی بیفته..کامران هم از اونور به پدرش سوپ میده تا بخوره وسیف الدین هم حال زنش بسیمه ونجمیه رو ازش میپرسه وبهش میگه حواسش باشه تا بسیمه چیزی از زیرزبونش نکشه چون اون خیلی زرنگه وبهش میگه دلش براش تنگ شده

مدرسه

بچه ها همگی از فریده دوری میکنن وباهاش حرف نمیزنن ولی آخرسرمیان واز فریده به خاطرکاری که درحقش کردن وبا کامران قرار گذاشتن اظهار پشیمونی میکنن وبه فریده میگن که اونارو ببخشه که فریده بهشون میگه اصلا براش مهم نیست وفقط تو زندگی آرامش میخواد ومیگیره میخوابه که دوباره دخترا دورش جمع میشن وبهش میگن نمیتونن که باهاش قهر کنن

بیمارستان

سیف الدین از کامران میپرسه فریده چطوره؟؟که کامران بهش میگه رابطه شون زیاد خوب نیست ودوباره با هم قهرن که سیف الدین ازش میخواد همین الان بره پیش فریده واز دلش دربیاره

مدرسه

کامران یواشکی به مدرسه میره وکنار پنجره به فریده میگه که باهاش کار داره واگه نیاد میاد تو وفریده هم از ترسش زود میره پیشش وکامران بهش میگه معذرت میخوام ولی فریده قبول نمیکنه وبهش میگه اگه نره به نگهبانی خبر میده ولی کامران جلوی دهنشو میگیره وبهش میگه فهمیدم چقدر برات ارزش دارم چون فریده ای که من میشناسم فقط کسایی که دوستشون داره میتونن ناراحتش کنن که فریده بهش میگه تو موقع عذرخواهی کردن هم آدمو میکشی وهمینجوری نفس نفس میزنه وکامران هم بهش میگه فریده تو هنوز از دهن نفس میکشی آخه چند دفعه بهت بگم؟؟؟فریده هم بهش میگه یه جوری رفتار نکن که مثلا نگران سلامتی من هستی..باهات قهرم ..همیشه هم باهات قهر میمونم چون آدم بدی هستی که کامران بهش میگه تو واقعا فکر میکنی من آدم بد قلبی هستم..فریده هم بهش میگه چیزی که آدمو زمین میزنه باور کردن نیست..باور نکردنه..کامران هم بهش میگه اگه یه شانس بهم بدی همه این اتفاقات ومیتونم جبران کنم..حلش میکنم..فریده هم بهش میگه فکر میکنی ممکنه؟؟میتونی زمانو به عقب برگردونی؟؟ها؟؟واز اونجا دور میشه وبه خوابگاه برمی گرده وکامران هم به عمارت برمیگرده وبه خودش میگه فکر میکنه من بدقلبم.. گوسفند!!!وبا خودش میخنده

مدرسه

همه بچه ها بالاسر میشل که داره خواب میبینه جمع شدن وبهش میخندن

بیمارستان

رییس بیمارستان به کامران وسلیم میگه چرا بخش اعصاب وتعطیل کردن واینجور اجازه ای نداشتن وازشون میخواد تا اونجارو ترک کنن ولی کامران قبول نمیکنه وبهش میگه الان بحث بخش اعصاب واستاد لازار نیست وباید تو همه جا اطلاع رسانی کنیم وبه مردم در مورد شیوع این بیماری توضیح بدیم واونم قبول میکنه وکامران وسلیم هم میرن

مدرسه

فریده برای مسخره بازی به اتاقی که پدرای روحانی میرن وبا بچه های مدرسه حرف میزنن میره ومیشل هم تو یه اتاق دیگه ست که بدون اینکه اونو ببینه بهش میگه پدر من دیشب یه خوابی دیدم وفریده هم صداشو کلفت میکنه وباهاش حرف میزنه که پدر میرسه وگوش فریده رو میپیچونه وفریده هم غش میکنه ووقتی بهوش میاد به بچه ها میگه فکر کنم که دارم میمیرم!!!

عمارت

سلیم درخونه میاد وبه بسیمه میگه کلید مغازه سیف الدین ومیخواد تا به کامران بده وبسیمه هم زورکی قبول میکنه وبهش میده ومیگه شما یه ریگی تو کفشتونه ودارید یه کارایی میکنید

بیمارستان

کامران به استاد لازار میگه باید از خون خودش به پدرش بده تا دیر نشده ولی استاد لازار قبول نمیکنه وکامران هم بهش میگه اگه به پدرش خون نده پدرشو از دست میده واستاد لازار هم بهش میگه اینکار امکان نداره واگه اینکارو بکنه از دستش شکایت میکنه وکامران هم بهش میگه هرکاری دلش میخواد بکنه وبه اتاق پدرش میره ومیبینه چقدر اون حالش بده وبا ناراحتی اونو در آغوشش میگیره و وقتی هم شب میشه به پدرش خون میده ولی اصلا کوتاه نمیاد وهمش میخواد بیشتر به پدرش خون بده وسلیم هم مجبور میشه تا یه مشت محکم بهش بزنه تا از هوش بره واونو به عمارت میبره وبه بسیمه میگه براش آب قند بیارن

مدرسه

میشل به فریده میگه چرا حرفای عجیب وغریب میزنه؟؟وبه ماری هم میگه هفته پیش فریده حرف از مردن میزده که ماری هم بهش میگه نکنه به خاطر کامران میخواد بمیره وفریده هم بهش میگه هیچم اینطوری نیست واونا هم میخندن

خونه نریمان

نریمان حسابی شاکیه که چرا کامران از اون روزی که اومده بهش سر نزده وگریه میکنه وبه منور میگه حتما با اون دختر مدرسه ای بی ادب رفته عشق بازی..اون از من جوون تره وبه منور میپره وبهش میگه چرا کرم های ضد چروکی که دور چشمش میزد و براش نگرفته که منور هم بهش میگه پیش لونت رفته ولی نداشته ونریمان هم به گریه ش ادامه میده

گلخونه(محل زندگی سلیم)

لونت پیش سلیم میاد وبهش میگه باید یه چیزی درست کنه مثل زهر تا به فریده بده واین یعنی فریده به سلیم محتاج بشه

عمارت

کامران از خواب بلند میشه ولی به خاطر خون زیادی که داده هنوزم زیاد سرحال نیست وبا دیدن کردن به ساعتش یاد حرف فریده میفته که بهش گفت مگه میتونه زمانو به عقب برگردونه

بیمارستان

منور به بیمارستان میاد واز یکی از دکترا اونجا که با کامران لجه در مورد کامران میپرسه واوونم بهش میگه سیف الدین طاعون گرفته ومنور هم حسابی تعجب میکنه وبعد از رفتن منورهم دکتره از افتاده پرستار بیمارستان میپرسه که کامران کار خلافی تو اون اتاق میکنه یا نه؟؟ولی افتاده میگه نمیدونم

مدرسه

سلیم به تماشا فریده میاد وبهش میگه سیف الدین میخواد اونو ببینه

خونه نریمان

منور خبر مریضی سیف الدین به نریمان میده واونم بهش میگه باید به بیمارستان برن

مدرسه

کامران به تماشا فریده میاد ولی یکی از معلما بهش میگه پدرش یکی رو فرستاده تا اونو ببینه وکامران هم بهش میگه پدرم؟؟؟

عمارت

نریمان دیوونه ومنور دهن لق میان اونجا وبه بسیمه ونجمیه میگن سیف الدین طاعون گرفته وبسیمه هم زبونش از ناراحتی بند میاد

بیمارستان

سیف الدین به فریده که داره بالاسرش گریه میکنه میگه تو کامران از بچگی قسمت هم بودید پس همدیگه رو اذیت نکنید وهوای همدیگه رو داشته باشید

کامران هم به بیمارستان میرسه وبه سلیم میگه تو فریده رو از مدرسه برداشتی که سلیم بهش میگه پدرش اینو ازش خواست وکامران هم بهش میگه پس چرا از من نخواست وسلیم به کامران میگه فریده چند تا قاشق شیکر تو چاییش میریزه؟؟کامران هم با تعجب بهش میگه واسه چی میپرسی؟؟سلیم هم بهش بهش میگه ما با هم چایی خوردیم وهمدیگه رو میبینیم که کامران بهش میگه چی؟؟سلیم هم براش توضیح میده قصدش جدیه..کامران هم میگه پس شما حرفاتونم زدید وبا ناراحتی بهش میگه ولی اون سنش کمه وهنوز محصله..سلیم هم بهش میگه براش مشکلی نیست که فریده از اتاق بیرون میاد وکامران بدون توجه کردن بهش از کنارش رد میشه وبه اتاق میره وفریده هم به سلیم میگه باید منو خوب بکنی چون امانتی هایی دارم که باید ازشون خوب مراقبت کنم

کامران به سیف الدین میگه بدون اینکه به من بگی فریده رو اووردی؟؟سیف الدین هم بهش میگه نکنه باید از اون اجازه میگرفته؟؟باید یه جوری از دل فریده رو بدست میاوورده که لازار به اتاق میاد وبهش میگه باید از اون دارو های قدیمی به پدرش بدن وکامران هم باهاش میره

گلخونه

فریده به کامران میگه آقا سلیم برای کمک کردن به دیگروون کم نمیذاره ویه مرد جنتلمنی هست واز این حرفا که کامران حسودی کنه..کامران هم ازش میپرسه باهاش چایی خوردی که فریده بهش میگه حسودی کردی؟؟کامران هم میگه چه ربطی داره؟؟سلیم برای من یه دوست باارزشه(البته خواهید دید که در ادامه کامران وسلیم مثل دوتا دشمن میشن)اعتمادم بهش بینهایته ویه دکتره..عاقل..خوش ذوق..آینده خوب..ازمن اجازه خواست که باهات ملاقات داشته باشه وفریده هم بهش میگه تو بهش چی گفتی؟؟که کامران بهش میگه فکر میکنه مناسبه از ته دل باور داره که میتونه خوشبختش کنه ولی اول خواسته که از اون بپرسه.. فریده تو میخوای که با سلیم باشی؟؟فریده هم بهش میگه بله وکامران هم میگه براشون آرزوی خوشبختی میکنه واگه دروغ نگه دوتاشونم دوست داره..یکی دست راستشه واون یکی دست چپش والبته هردوتاشونم دیوونه..دوتاشونم خیلی بهم میاین..وبهش میگه حالا زود باش برو سلیم منتظرته ولی بعدش دستشو میگیره وبهش میگه نرو..نرو پیش اون..منو وبی بال و پرنکن وفریده هم با تعجب فقط نگاش میکنه

قسمت نهم

گلخونه

کامران: فریده!!! نکن! چی میشه بی بال و پر من رو رها نکنی؟ با چشم های ملتمس میگه: چی میشه نری پیش اون… نرو

داستان میره به زمان بچه گی فریده زمانی که تصویر مادرش رو رو حیاط عمارت کشیده بود

فریده به خدمتکارا میگه مامانم رو پاک نکنید!!!! بعد پدرش میاد و آرومش میکنه و میگه مادرش ستاره است و از اون به بعد فریده شبا بیدار می موند و صبح ها می خوابید ولی چون شب ها خوابش می اومد به پلک هاش چسب میزنه و مجبور میشن ببرنش بیمارستان و از اون طرف عمارت و وقتی هم که عمارت میرن کامران میره پیشش باهم در مورد اینکه کی میتونه چی بنویسه حرف میزنن و کامران میگه من میتونم کتاب هم بنویسم

فریده : پس برا من کتاب جواب ها رو می نویسی؟

زمان حال

کامران ساعتی رو که فریده دوست داشت رو از جیبش در میاره

فریده میگیره دستش و با تعجب و خوشحالی میگه: داره بر عکس کار میکنه

کامران: یادته دیشب گفتی میتونی زمان رو عقب بر گردونی؟… بر گردوندم الان… من و ببخشیدی؟

فریده که خیلی خوشحال شده بالاخره آشتی میکنه!

کامران : خوب سلیم؟عاشقشی؟؟؟؟؟

فریده بهش می فهمونه که عاشق سلیم نیست و بالاخره خیال کامران راحت میشه!!! دارن حرف میزنن که سلیم میاد… فریده میره و کامران هم به سلیم میگه اجازه نمیدم هم رو ببینین!!!

بیمارستان

بسیمه میاد پیش سیف الدین… نجمیه و نریمان هم هستن کامران هم میرسه…

کامران میاد داخل اتاق… بسیمه هم شاکی که چرا خبر نداره… چرا این غم و تنهایی رو خودش فقط به دوش کشیده و اون کنارشون نبوده…

گلخونه

سلیم شروع میکنه به درست کردن یه نوع سم که بده به فریده که مریض بشه.

بیمارستان

کامران از اتاق میاد بیرون و میاد تو اتاق خودش که باز نریمان می افته روش و مثلا سعی میکنه آرومش کنه.. و بعد کامران باهاش در مورد اینکه چطوری و کجا پدرش رو پیدا کرده درد و دل میکنه …. از اون طرف حال سیف الدین بد میشه… و نجمیه. بدو میاد تو اتاق دنبال کامران که کامران و نریمان رو در حال بوسیدن میبینه !!! کامران بدو میره پیش سیف الدین.

یه مدت میگذره همه پشت اتاق منتظرن… کامران دوباره انتقال خون انجام میده… یه دکتر دیگه که ضد کامرانه سر میرسه ولی خوب قضیه رو جمع میکنن و نمیزارن بفهمه که انتقال خون انجام شده

کامران میاد بیرون و میگه که پدرش بهوش اومده و بسیمه میره پیشش… کامران هم میاد پیش نجمیه و اون رو دل داری میده

مکتب

دخترا دارن به هر روشی برای امتحان فردا تقلب جور میکنن

بیمارستان

نجمیه بالاخره در مورد نریمان از کامران سوال میپرسه و اونهم میگه: نریمان زنیه که که من دوسش دارم نجمیه هم از چکاوک دفاع میکنه و اینکه چرا با احساسات اون بازی میکنه و خلاصه حرفشون میشه و کامران هم میگه تو کارهایی که بهت ربطی نداره دخالت نکن.

قسمت دهم سریال چکاوک

دخترا مشغول تقلب نوشتن برای امتحان هستن

فردا صبح

بیمارستان

سلیم و کامران پیش هم هستن که لازار میاد پیششون و میگه یه جای کار داریم اشتباه می کنیم سیف الدین داشت خوب میشد ولی الان یه زخم جدید داره… که کامران مجبور میشه بگه دیشب بهش خون داده و لازار هم عصبانی میشه و سلیم رو میفرسته از زخم نمونه بگیره و ببره آزمایشگاه

مکتب

تقلب های فریده میگیرن و قرار میشه تنبیه بشه.

خونه نریمان

نریمان مشغول تعلیمات خصوصی مرد تور کردن برای نجمیه هست. موهاش رو چطور شونه کنه چه جور کفشی بپوشه و میره که برای نجمیه لوازم آرایش بیاره که داد میزنه و منور رو صدا میکنه.

میره سر کمد منور که لوازمش رو بر داره چون اون گرفته که لوازم ى عطر و… منور رو میبینه و میبینه که گردنبندی که برای امانت داده بود تو کمد منوره

منور: با پس انداز خودم خرید کردم دلم نیومد و شروع میکنه به تعریف اون روزی که رفته بود پیش لونت که نجمیه میاد پشت در و صداشون رو میشنوه

منور ادامه میده که لونت به نریمان چشم داره که نجمیه با شنیدن این حرف کفش هاش از دستش می افته و سریع از خونه میره بیرون

بیمارستان

فریده با چمدون میاد تو اتاق کامران و کامران به عنوان ولیش باید یه کاغذی رو امضا کنه و فریده می خواد بدون اینکه بخونه امضا کنه ولی کامران بالاخره برگه رو از رو دستش میگیره و میفهمه که تقلب کرده و سه روز هم از مدرسه اخراج شده و کلی باهاش دعوا میکنه و بهش میگه اگه فارغ التحصیل نشه با دستهای خودش شوهرش میده!!!

فریده: اگه بشم؟؟؟

کامران: هرچی تو بخوای!

عمارت

نجمیه میرسه خونه و همه چی رو میگه اینکه نریمان و داداشش یاهم رابطه دارن.

بیمارستان

فریده: به خاله بسیمه نگی.

کامران: معلومه که میگم!

فریده : در مورد عشق ممنوعه ات هم میگی؟

همین لحظه نریمان میاد داخل و میگه اتفاق مهمی افتاده

عمارت

خدمتکارا دارن بسیمه رو باد میزنن و نجمیه همینجوری تعریف میکنه و میگه فریده هم خبر داشته و همه چیز رو میدونسته

بیمارستان

نریمان تمام جریان و قسمت مربوط به لونت رو با احتیاط برای کامران تعریف میکنه و اونهم عصبانی میشه که چرا پیش اون مرتیکه رفته و بهش میگه از این به بعد تمام مخارجش با اونه.

بیرون اتاق فریده میره تا لازار معاینه اش کنه ولی سلیم میبینه و میاد حواس لازار رو پرت میکنه و میبرتش

گلخونه

سلیم داره سمی رو که برای فریده آماده کرده رو یه نفری امتحان میکنه تا نتایجش رو ببینه.

بیمارستان

فریده میره پیش شوهر خالش و نریمان هم از اتاق کامران میاد بیرون که بره … و همین لحظه بسیمه میاد به کامران میگه : شرم به تو و به نریمان هم میگه: حقم حرامت باشه و تف میکنه و میره به سمت اتاق سیف الدین و فریده رو میبینه و با اونم بد برخورد میکنه و میره بیرون اتاق فریده هم دنبالش

بسیمه: نتیجه این همه سال زحمتم رو دادای دستم فریده!!! شرم بر تو …. تو چطور درگیر این بی اخلاقی شدی… اصلا خجالت نمی کشی ما تورو اینطوری بار آوردیم و بعد میره کامران هم میبینه

شب

از اونجایی که فریده جایی رو نداره بره کامران اون رو با خودش میبره خونه نریمان و فریده و نریمان هم خیلی رسمی باهم برخورد میکنن نریمان میره دست کامران رو بگیره که ولی کامران دستش رو میکشه خلاصه وضع ادامه داره تا موقع خواب میرسه و فریده میگه من تنها نمی خوابم میترسم … در نهایت فریده به خواستش میرسه و کامران تنها می خوابه اونم میره پیش نریمان می خوابه

فردا صبح

فریده از خواب بلند میشه و میره پایین و میبینه که نریمان داره با عشو کامران رو اصلاح میکنه و می خوان صبحانه بخورن که فریده میاد پایین و میره سمت در و میگه من برم پیش شوهر خاله و میره و کامران هم بیخیال صبحانه بدو بدو دنبال فریده میره.

 منبع مطلبhttp://avaliha.ir

آخر سریال چکاوک به کجا می رسد

لطفا نظر خود را درباره آخر سریال چکاوک به کجا می رسد با ما در میان بگذارید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *